باید از فرداها بنویسم ُ امروز رو هم زندگی کنم.
گذشته هم که چه بخوام ُ چه نخوام رو جفت چشمای من جا داره!
بعله!
با تمامِ گافها و خراب کاریها و شسکتها فیلان ُ بهمانش.
گیر کار اینجاست که باید یه طوری امروز و فردا رُ بنویسی که با هم قاطی نشن.
که اگه بلد نباشی چطوری هر کدوم رو بنویسی باید این احتمال رو هم بدی که گند بزنی به خیلی چیزا.
که اگه گند زدی یه گاف به گافای گذشته ای که همچنان رو تخمِ چشم ِ ما جا دارن اضافه کردی.
یکجائی باید فرق توهمات ُ آرزوها و خواستهها و قسعلیهذا رو با چیزی که واقعن داره اتفاق می افته معلوم کنی.
گیریم که دیگران مهم نیستند، ولی اگر خودتم ندونی که چیزی که تو میخوای و رویاش رو بهم میبافی با چیزی که قراره فردا و فرداها اتفاق بیافته زِمین تا آسمون توفیر داره، ممکنه یه روزی بیاد که بیافتی به گشتن دنیال چیزی که اصلن وجود نداره.
اینو واسه خودت میگمها!
دارم بهت درس ِ زندگی میدم دخترجون!
سبُک نگیر حرف رُ!
جان ِ خودت اگه این مرزبندری رُ بلد نیستی، غلاف کن قلمت رُ!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر