مامان گفت دنیا که به آخر نرسیده،
من دانهی آخر ِ شالگردنی که دیشب شروع کرده بودم را کور کردم.
فکر کردم دوباره برایت شال گردن ببافم عشقم.
تا به حالم عشقم صدایت کرده بودم؟ گمان نمیکنم.
چیزی عوض شده است؟ نه.
میخواهم دوباره برایت شالگردن ببافم عشقم، چقدر راحت مینویسم "عشقم".
چقدر سخت بود تا قبل از این.
چقدر دل و جرات میخواست عشقم خطاب کردنت، آنهم برای منی که هیچ وقت نزدیک خودم حتی تصورت نکرده بودم، هیچ وقت بین خیالبافیهایم نبوسیدهامت، دورتر وایسادم و فقط نگات کردم.
میخواهم برایت شالگردن ببافم.
خار ِ زندگی یا خوار ِ زندگی؟ البت توفیری تو اصل مطلب نمیکنه، قرض گاییدنشه که واو معدوله خیلی روش تاثیری نمتونه بذاره، در هر صورت به انجام می رسه، گاییدن ِ خوار/خار ِ زندگی رو عرض میکنم خدمتتون.
برایت نامه مینویسم، با علم ِ به اینکه هیچوقت نمیخوانیشان.
امروز فکر کردم، یعنی یک جورهایی دچار یک جور شهود شدم، دلار سه هزار و پانصد تومان که سهل است هفت هزار تومان هم بشود باید بروم.
نمیخواهم ادا در بیاورم، نمیخوام تظاهر کنم، نمیخواهم دروغ بگویم، نفس کشیدن در این شهر سخت شده است، و یک جورهایی بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود البته ممکن است والله که شهر بی تو مرا حبس میشود قرائت درستتری باشد ولی من بالله را ترجیح میدهم.
غمم گرفت.
یک چیزهایی میبینم که غمم میگیرد.
گلچهره! پاشو بیا با هم بریم پارک عباس آباد تا بهت حالی کنم که اون نغمهسرا چرا جدا شد.