مامان گفت دنیا که به آخر نرسیده،
من دانه‌ی آخر ِ شالگردنی که دیشب شروع کرده بودم را کور کردم. 
فکر کردم دوباره برایت شال گردن ببافم عشقم.
تا به حالم عشقم صدایت کرده بودم؟ گمان نمی‌کنم.
چیزی عوض شده است؟ نه.
می‌خواهم دوباره برایت شال‌گردن ببافم عشقم، چقدر راحت می‌‌نویسم "عشقم".
چقدر سخت بود تا قبل از این.
چقدر دل و جرات می‌خواست عشقم خطاب کردنت، آنهم برای منی که هیچ وقت نزدیک خودم حتی تصورت نکرده بودم، هیچ وقت بین خیالبافی‌هایم نبوسیده‌امت، دورتر وایسادم و فقط نگات کردم.
می‌خواهم برایت شالگردن ببافم.

یه زمانی فقط مرضیه و بنان و شجر حالی به حالیم می‌کردن ...


این چه خوبه ... اوصیکم به دانلودش و شنفتنش، "مرجان فرساد" نامی خوندتش، آماتوری ولی خوب.
من که خوب دارم خودم رو باهاش به گا میدم.


بودنت هنوز مثل بارونه 
تازه و خنک و ناز و آرومه

حتا الان از پشت این دیوار 
که ساختن تا دوستت نداشته باشم

اتل و متل ، بهار بیرونه 
مرغابی تو باغش می‌خونه 
باغ من سرده 
همه‌ی گلاش پژمرده دونه دونه

بارون بارونه بارون بارونه 
بارون بارونه بارون بارونه

دلم تنگه پرتقال من 
گلپر سبز قلب زار من 
منو ببخش از برای تو 
هر چی که بخوای می‌یارم

اتل و متل نازنین دل 
زندگی خوب و مهربونه 
عطر و بوش همین غم و شادیه 
کوچیک و بزرگ مونه

آهای زمونه آهای زمونه! 
این گردونه تو کی داره می‌چرخونه؟

بودنت هنوز مثل بارونه 
مثل قدیما پاک و روونه 
از پشت این دیوار بی‌رحمی که بین مونه

هاچین و واچین عسل شیرین 
قصه مون هنوز ناتمومه 
از اینجا به بعد کی میدونه که 
چی سرنوشتمونه؟

بارون بارونه بارون بارونه 
بارون بارونه بارون بارونه

من؟ خوب من دیگر نمی‌دانم بعد از این من باید چه چیزی بنویسم.
این نیست که دیگر نخواهم بروم پارک عباس آباد ... می‌خواهم، ولی در توان ِ پاهای من نیست. 
این را نمی‌دانم چطور بگویم. همین نتوانستن را چطور به زبان بیاورم.
من بلدم بنویسم، ولی نمی‌توانم بگویم. 
اینجا هم که نمی‌نویسم، این اراجیف اسمش نوشتن نیست. هست؟

من؟
زهر ِ تنهایی چشان 

ساقی ِ خوب نبود؟

عرضم به حضورتون که خمار ِ چهار ساله دارم ... شرابخانه کجاست؟ 
والله قسم ...
والله قـــسم ...
والله قـــــــسم ...

با دود لاس می زند

استاد به رو نیوردنم.
از اونا که می‌تون رو لب بخندن و تو دلشون زار بزنن، زار معمولی‌نه ها! زار ِ مرغوب.
اسم سرخپوستیم رو باید بذارن: "به روی خودش نمی‌آورد".
بعد مثلن بگی "به روی خودش نمی‌اورد" حالت چطوره؟ منم بگم عالی! عالی آق! عالی خانوم! تـــــــــوپ! بعد دلم باشه قبرستون ابن‌بابویه ... اصلن صحرای کربلا

کاش این صفحه تا ابد "در حال بارگذاری" می‌موند.
کاش.

منم خسته زنی ...

بزنه و همین امشب تهرون برف بیاد ...
هیچی دیگه ... اون وقت تیتر این شر و وری که اینجا نوشتم میشه "از خوشی پاره می‌شویم"

ز ِ بعد ِ ما

یه آهنگ پیدا می کنم, راست ِ کار و حال و احوالم, دیگه خودم رو پاره می‌کنم باهاش.


نبینم این بارون تموم شه ها!! ناراحت میشم!!
دو سال قبل می‌گفتم " تو فراموش میشی! شک نکن!"
حالا میگم: "تو فراموش میشی؟؟؟ شک دارم!"

ز ِ بعد ِ ما

خار ِ زندگی یا خوار ِ زندگی؟ 
البت توفیری تو اصل مطلب نمی‌کنه، قرض گاییدنشه که واو معدوله خیلی روش تاثیری نمتونه بذاره، در هر صورت به انجام می رسه، گاییدن ِ خوار/خار ِ زندگی رو عرض می‌کنم خدمتتون.

به انضمام ِ اشک ِ چکیده

که می‌روی تو و رنگ پریده می‌ماند آقای محترم
تو سهم منی، عشق ِ منی، حقِ منی .... ولی چه فایده؟
از کادر خارج میشود!

برایت نامه می‌نویسم، با علم ِ به اینکه هیچ‌وقت نمی‌خوانیشان.
امروز فکر کردم، یعنی یک جورهایی دچار یک جور شهود شدم، دلار سه هزار و پانصد تومان  که سهل است هفت هزار تومان هم بشود باید بروم.
نمی‌خواهم ادا در بیاورم، نمی‌خوام تظاهر کنم، نمی‌خواهم دروغ بگویم، نفس کشیدن در این شهر سخت شده است، و یک جورهایی بالله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود البته ممکن است والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود قرائت درست‌تری باشد ولی من بالله را ترجیح می‌دهم.
غمم گرفت.
یک چیزهایی می‌بینم که غمم می‌گیرد.


گلچهره! پاشو بیا با هم بریم پارک عباس آباد تا بهت حالی کنم که اون نغمه‌سرا چرا جدا شد.
چی شد که تصمیم گرفتم شکنجه‌گر داریوش رو پلی کنم؟
این رواست روز ِ عیدی؟ 

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

پیر شدن ... در عشق‌های ِ پنهانی پیر شدن ... در به گا رفتن‌های پیاپی پیر شدن.


یکی هم هست تو سرم که خیلی شکست‌خورده طور ولی مغرور تو چشمایی یه مخاطبی که نمی‌دونم کیه نگاه می‌کنه میگه: 
برای ِ من که "پنجره" یه آرزوی ِ مبهم بود
   ولی تو پنجره باشه تموم ِ دیوارت

رو قبر ِ من بنویسید :
"وی حقیقتن خسته بود، به جد عرض می‌کنیم خدمتتون".