یکی اومد در خونه خیلی آروم و بی قسم و دعا و حاشیه با یه تن صدای ِ زیری گفت پول نمی‌خوام یه خورده برنج بهم بده دو روزه گشنه ام
وقتی کسی به آدم میگه من پول نمیخوام و فقط یه خورده برنج میخوام باید چیکار کرد؟ اونم اون‌طوری؟؟

گفتم صبر کنید خانوم
یه کیسه دست گرفتم گفتم خوب این از برنج ولی روغنش چی ؟ برنج خشک و خالی که نمیشه ...یه روغن و چند تا پیاز و سیب‌زمینی و بسته‌ی لوبیا و هویج فریزری و گوشت چرخ‌کرده هم گذاشتم ... گفتم شاید بچه اش خوراک دوست نداشته باشه مثل خودم .. دو بسته ماکارونی هم انداختم تو کیسه

پام رو گذاشتم پشت در و کیسه رو از لای در با یه کم پول دادم دستش ... راستش ترسیدم در رو بیشتر از اون باز کنم ... حتی سر و صورتم رو هم پشت در قایم کردم ... چه‌میدونه کسی ... شاید پدرشوهر سابقم با اسید پشت در باشه ... ئع؟؟ من که شوهر نکردم قبلن .... بگذریم ... ولی حتی نیگاش نکردم خانومه رو که مثلن غرورش نشکنه

بعد مامانم الان اومده میگه محله شده واویلا ... چند تا از این کولی ها افتادن تو کوچه‌ها ... هر کی با چند تا پلاستیک دستش میرسه به خیابون اصلی ... یه وانت پیکان هم سر خیابون واستاده اینا هی کیسه ها رو میبرن بار اون می‌کنند ... مردم هم که از همه جا بی‌خبر ... چی میگن اینا که مردم این‌طوری خام میشن ...زن ِ گل‌ممد (سرایدار همسایه) کلی آذوقه بارشون کرده ... خودش بنده خدا دستش تنگه‌ها ... مردم کی می خوان از حیله‌ی اینا سر دربیارن ... در خونه ما هم اومدن؟؟

گفتم آره ... از پشت آیفون بهش گفتم برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه خانوم جون!

گفت حالا اینقدر بی حرمتی نمیکردی بهشون که البته من پشت چشم نازک کردم همچینی.

دامنی که دیگر دامن نیست

به نظرم آدم نباید بذاره معنی ِ چیزها براش عوض شه
بار ِ تخریب‌کنندگی عوض شدن ِ معنی چیز‌ها رو میشه با انفجار ِ اِن تا بمب اتم سنجید گمونم
اون چیزها عطرها، موسیقی‌ها و خیابان‌ها و اینا نیستن
ساده‌تر در عین حال پیچیده‌تر هستند
مثلن ممکنه یه روز ِ عصر جمعه‌ای که از تتمه‌ی تابستون باقی مونده بری سراغ لباسای پاییزه
اولین چیز که یبینی یه دامن ِ پشمیه خاکستری باشه
دامن خاسکتری پشمی به تنهایی بار معنایی نداره .. البته اصولن چیزها به تنهایی بار معنایی ندارند گویا
ولی در مورد دامن پشمی ِ خاکستری بی‌معنی بودن پر‌رنگ‌تره
بعد نگاش کنی .. فکر کنی اینو خریده بودی که جمعه‌های آبان با اون نیم پالتو مشکیه بپوشی و دست هم رو بگیرید و برید پارک عباس آباد درباره روزمره‌ترین روزمره ها حرف بزنید و سیگار بکشید
کمی بلرزید، کمی بخندید، کمی هم بحث کنید، بیشتر سکوت کنید و بلرزید
چیزی به همین سادگی و روزمرگی مد نظرمه
دقیقن به همین سادگی و روزمرگی
بعد میبینید که زندگی اون نیست و اینه
جای لذت های یدرک و. لا یوصف زندگیتان را استیصالی گرفته که گاهی از مرزهای درک نیز خارجه چه برسه به توصیف
پروسه‌ای اتفاق افتاده که به تغییر بار ِ معنایی ِ دامن انجامیده
دامن دیگه دامن نیست
وقتی چنین چیزی رو بپوشید انگار که لخت هستید
بعد هی سعی می‌کنید که خودتون رو بپوشونید و هر چقدر بیشتر تلاش می‌کنید عریانی حقیقیتی که حالا در قالب یک دامن پشمیه خاکستری به شما عرضه شده است بیشتر می‌شه
انگار دیگه این دامن بافتی از الیاف مختلف برای پوشش بدن نیست
دامن تبدیل به پوششی برای پنهان کردن ِ لذت ناکامی شده که خود این لذت ناکام بر پایه های عاطفی ِ دیگری استوار شده
که خراب کردن این پایه‌ها و بازگردادن ِ معنای حقیقی ِ دامن با جر و واجر کردن نه این دامن که تمام دامن‌های دنیا نیز میسر نمیشه
که این بده و البته مثالیه بر پایه‌ی هم‌ذات پنداریه من با دوست عزیزی که این روزها حال و روز خوبی نداره.
در هر صورت من معتثدم این چیزیه که باید به شدت از افتادن توش اجتناب کرد
همین چاه ِ تغییر بار ِ معنایی ِ جملات رو عرض می‌کنم خدمتتون.
به نظرم آدم نباید بذاره معنی ِ چیزها براش عوض شه
بار ِ تخریب‌کنندگی عوض شدن ِ معنی چیز‌ها رو میشه با انفجار ِ اِن تا بمب اتم سنجید گمونم
اون چیزها عطرها، موسیقی‌ها و خیابان‌ها و اینا نیستن
ساده‌تر در عین حال پیچیده‌تر
مثلن ممکنه یه روز ِ عصر جمعه که از تتمه‌ی تابستون باقی مونده بری سراغ لباسای پاییزه
اولین چیز که یبینی یه دامن ِ پشمیه خاکستری باشه
دامن خاسکتری پشمی به تنهایی بار معنایی نداره .. البته اصولن چیزها به تنهایی بار معنایی ندارند گویا
ولی در مورد دامن پشمی ِ خاکستری بی‌معنی بودن پر‌رنگ‌تره
بعد نگاش می کنی .. فکر می‌کنی اینو خریده بودی که جمعه‌های آبان با اون نیم پالتو مشکیه بپوشی و دست هم رو بگیرید و برید پارک عباس آباد درباره روزمره‌ترین روزمره ها حرف بزنید و سیگار بکشید
کمی بلرزید، کمی بخندید، کمی هم بحث کنید، بیشتر سکوت کنید و بلرزید
چیزی به همین سادگی و روزمرگی مد نظرمه
دقیقن به همین سادگی و روزمرگی
بعد میبینید که زندگی اون نیست و اینه
جای لذت های یدرک و. لا یوصف زندگیتان را استیصالی گرفته که گاهی از مرزهای درک نیز خارجه چه برسه به توصیف
پروسه‌ای اتفاق افتاده که به تغییر بار ِ معنایی ِ دامن انجامیده
دامن دیگه دامن نیست
وقتی چنین چیزی رو بپوشید انگار که لخت هستید
بعد هی سعی می‌کنید که خودتون رو بپوشونید و هر چقدر بیشتر تلاش می‌کنید عریانی حقیقیتی که حالا در قالب یک دامن پشمیه خاکستری به شما عرضه شده است بیشتر می‌شه
انگار دیگه این دامن بافتی از الیاف مختلف برای پوشش بدن نیست
دامن تبدیل به پوششی برای پنهان کردن ِ لذت ناکامی شده که خود این لذت ناکام بر پایه های عاطفی ِ دیگری استوار شده
که خراب کردن این پایه‌ها و بازگردادن ِ معنای حقیقی ِ دامن با جر و واجر کردن نه این دامن که تمام دامن‌های دنیا نیز میسر نمیشه

که این بده و البته مثالیه بر پایه‌ی هم‌ذات پنداریه من با دوست عزیزی که این روزها حال و روز خوبی نداره
از این هم‌ذات پنداری مو به تن گزگز می کنه
در هر صورت من معتثدم این چیزیه که باید به شدت از افتادن توش اجتناب کرد
همین چاه ِ تغییر بار ِ معنایی ِ جملات رو عرض می‌کنم خدمتتون.

هالاهولا

چیزی که بهش احتیاج دارم نوشتنه متن ِ بلند و بالاست.

آیا شما انسانی هستید که در یک مقطع زمانی تصمیم به رفتن گرفته اید؟
آیا شما فردی هستید که نماندن را به ماندن ترجیح داده اید؟
آیا با علم به اینکه که این رفتن و این نماندن سرنوشت اطرافیانتان را متاثر می‌سازد بر تصمیم خود پای‌ فشرده و آن‌را عملی کرده اید؟

شما به عنوان یک انسان بر حسب شرایط زمانی و مکانی و شخصیتی و ... تصمیمی را گرفته و عملی کرده اید و سرنوشت اطرافیانتان به فلان‌جایتان هم نبوده و یا اگر هم به فلان‌جایتان بوده باز هم در تصمیم شما تغییری ایجاد نکرده ست.
شما رفته‌اید!
شما نمانده‌اید!

اوکی!


ولی باید بدانید که دیگر نباید بعد از چند سال سر و کله تان در زندگی آن اطرافیان کذایی پیدا شود و نظم زندگی آنها را بیش‌از‌پیش به فنا بدهید!


شاید رفتن حق شما باشد .. ولی هر موقع که دلتان خاست یا نادم شدید یا هر چیز دیگری حق بازگشت با شما نیست!