مزار ِعزیزخاتون یمین ِ امامزاده سدابراهیم بود و قبر رضا یسار ِ امام‌زاده مجاور ِ سنگ قدم‌گاه آقا اما رضا.
منصوره بود که هر شب چهارشنبه واسه براتی ِ رضا امام زاده رو طواف می‌کرد.
به خاطر تمام نوشته هایی که همیشه دِرَفت باقی ماند!
زنی در جایی از ذهن من نشسته‌ست،
پازلی هزار تکه را میچیند.

خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی


این بیت را نباید اینقدر تند و پشت سر هم خواند.
باید غم دنیا تو دلت باشد و تک ستاره ای که آن دورها می‌درخشیده یه هو پتی کرده باشد و خواموش شده باشد و یک نفر که جان شما به جان او بسته ست و توامان دارد ذره ذره جان شما را می‌گیرد به شما زل زده باشد و با چشم هایش که برق میزند که همین برق ِ چشم هایش است که قلب شما را به فنا داده ازتان بپرسد حالا که این را شنیده‌ای چه حالی داری؟
بعد شما سرتان را بالا بیاورید و آرام بگوئید:

خبرت؟؟
بعد مکث کنید ... یک چند ثانیه‌ای چیزی نگویید بعد آرام و با حسرت با تاکید روی خراب بگویید:

خراب‌تر کرد جراحت ِ جدایی
بعد زل بزنید در برق ِ چشم هایش و دقیق شوید و خیلی عمیق و شمرده بخوانید و خیال را هم بکشید و با ابرو به خودش اشاره کنید که:
چو خیـــــــــال ِ آب ِ روشن

بعد صدایتان را ملایم تر کنید و سرتان را کمی فر بیاورید که اشاره به خودتان ست و سری هم از افسوس تکان دهید و بگوئید:
که به تشنگان نمایی


حالا یک بار مثل من این بیت را بخوانید



خبرت؟؟؟


خراب‌تر کرد جراحت جدایی

چو خیــــــــــال آب روشن


که به تشنگان نمایی


تعادل!
آدم ِ میانه رو پیدا کردی بچسب بهش و چونان عروة‌الوثقی بهش چنگ بزن!
آبادم ُ خرابم!

و چه سعادتی بالاتر از این؟
من ماله یه جا موندن نیستم،
اینو دیر فهمیدم ولی فهمیدم،
ریشه‌ی من تو هیچ خاکی نیست ... اگه ریشه ای هم باشه تو باد و آب.
خاک اسیرت می‌کنه ولی آب و باد هولت میده به این ور و اون ور
ایام فراغ به درازا کشیده‌ست و اندوه هجران آبگینه‌ی دلمان رو مکدر کرده که بی‌حضور شما هیچ کس و هیچ جا را بر نمی‌تابد این لیلای ِ آشفته‌حال که جور مجنون می‌کشد و پیشه فرهاد تیشه‌زن در پیش گرفته.
زبان عاجز مانده از شرح حال ِ احوال ِ لیل و نهار ِ این خاطر پریشان که سکونش حضور خودتان‌ست و بس!
سخن کوتاه ... بیایید!