فکر می‌کنم هیچ‌وقت منو ندید. اینجوری راحت‌ترم حتی. که منو ندیده باشه.

یه چیز خنده دارِ گریه‌دار.
تو این سایتای بانکای قرض‌الحسنه چرخ می‌زدم. یکیشون نوشته بود سقفِ وامِ بدون کار مزد 4.000.000 ریال. 
یعنی 400 هزار تومن.
یعنی من هیچ، من نگاه.
 پنج ماهِ تمومه لنگِ N ملیون تومنم.
یعنی من که نه، ولی چشمِ امیدش فقط منم.
واسه من ِ گنجیشک‌روزی پولِ کمی نیست هیچ، پولِ خیلی خیلی زیادیه.
فکر می کردم درست میشه.
رو حرفِ یکی دو نفر حسابی حساب باز کرده بودم که میتونن برام وام ِ کم بهره و با اقساط طولانی جور کنن.
یه پولایی گذاشته بودم کنار که بعد مدتها به خودم یه حالی داده باشم، فکر می‌کردم دارم می‌افتم رو غلطک ولی هی امروز و فردا می‌کردم تو خریدشون چون دلم از حرفِ اونا قرص نبود.
پولِ بخشِ زیادی از اون n ملیون نبود، نهایتش ده درصد رو می‌تونه جور کنه.
خونه رو پس دادم و یه جای کوچیک‌تر میگیرم.
عمرن زیر بار بیشتر از 300-400 کرایه نرم... درسته که واسه تدریس خصوصیا بالخره به یه جایی احتیاج دارم ولی الان جور کردن اون پوله واسم مهم‌تره.
بهش نگفتم قرارداد خونه رو خودم فسخ کردم، گفتم می خواد بکوبن باید فکر جای دیگه‌ای باشم.
فکر می کنم این دکتری خوندنِ از بیخ و بن اشتباهه، شاید باید می‌چسبیدم به همون کارا و می‌پذیرفتم شرایط رو.
شاید باید بپذیرم که نمیتونم همه‌چیز رو عوض کنم.
شاید باید قبول کنم که این تلاشم برای تغییر دادن شرایط ثمری نداره.
چقدر مستاصلم الان، چقدر ذهنم به هیچ‌جایی قد نمیده، چقدر نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم بگم نشد .. نتونستم، چقدر ترسناکه که فکر کنه آخرین نفر هم کم اورده، چقدر دوست ندارم کم بیارم، چقدر پیرم.

منصفانه نبود.
جهتِ ثبت در تاریخ.
25 تیر 1392

کاش بیای و بهم بگی که دستات عاشقِ دستایِ کیه. من می‌خوام واسه اونم دعا کنم.
ببین تو خاندانِ ما میگن "بخت، بختِ اوله، حالا می‌خواد کُپّه‌یِ خاکستر باشه" ... شاید تو خاندانِ تو هم همینو می‌گن.