پیوندِ مهربانی ازآن پاره می‌کنم

تا بازبندم و به تو نزدیکتر شوم


بالخره دیگه .. چه میشه کرد؟
داره حرف می زنه، می گم آره حرفت کاملن درسته،
میگه نه متوجه نشدی ُ فلانه بهمانه،
می‌گم آره دقیقن همینه،
میگه نه منظورم این نیست که! منظورم ایــــنه،
میگم آره دقیقن همینه که تو میگی، منم موفقم.
میگه نه بد برداشت کردی، منظورم بیساره،
میگم احسنت! زدی تو خال! همینی که تو میگی درسته!
میگه نه نه بذار برات توضیح بده.


زندگی ادامه داره در هر صورت.
سپیده نزده که قصد وضو برای صلاة صبح کردیم در نظرمان بودید، آب سرد نبود که به دست و سر و رویمان زدیم، عذاب بود که بر خودمان نازل کردیم که حظِّ دیشبمان رویا بوده و باز آفتاب بی حضور ِ شما طلوع کرده و بی وجودِ شما غروب می‌کند، عن‌قریب بود که زبان به کفر پروردگار بگشائیم و در فراغتان خراباتی شویم. بانگ موذن مسجد ِ قوام اگر نبود به خیالمان که زندیق هستیم و مارا با نماز چه کار که از خدای ِ احد ُ واحد پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که قبله‌ی حاجتمان ُ مراد و مرشدمان خودتانید.

مشتاق دیدرتان
سر کوتان را نگاهی بیاندازید مشتاق رویتان دست به سینه ایستاده ست.



نمی‌دونم این خوبه یا بد، ولی واقعیت اینجاست که من بیشتر سر مسائل جزئی زندگیم به غلط کردن افتادم، نه سر مسائل اصلی و تاثیرگذار.

حالا باید یه تیم تحقیقاتی جور کنم که بشینن به علت‌یابی!

چرا من رو چیزای کوچیک اینقدر گاف دادم؟؟
خانوم جون که مُرد اونجا بودیم
نوه و نتیجه و نبیره‌ش رو هم دیده بود
عمر خودش رو کرده بود
به عزت هم مُرد ها
دست و پا گیر کسی نبود به قول خودش
سه روز هم نشد که گیر بستر بود
پیغوم داده بود اوس‌غلامُسِین بیاد بشینه تو درگاهی
گفته بود آل عمران بخون و یاسن
گفته بود چرا عزیز خاتون؟
گفته بود دم‌دمای آخرمه... بخون

خودش هم نشسته بود به ترمه‌دوی دور سجاده سر جهازی زهرا ُ زینب
اوس‌غلامُسِین خونده بود و اون هم دوخته بوده بود
پیرزن به دلش مونده بود که روتختی و ترمه‌جهازی ِ منصوره رُ بدوزه

فردا روزش خودش آدم فرستاده بود پی ِ شمسی و شیرین و شهلا و عباس که بیاین
اونام رفته بودن
صلاة ظهر نشده بود همه رفته بودیم

گوش‌تاگوش‌ نشسته بودیم

نه که کسی حرفی نداشته باشه‌ها
چیزی که زیاد بود حرف بود و گفتنی
روی ِ حرف زدن نداشت کسی

خانوم جون افتاده بود به هذیون
نشسته بود که چشماش شروع کردن به دو دو زدن

هی گفت یاور ... هی گفت منصوره


خاطرشون خیلی عزیز بود آخه پیش خانوم جون ...
نه فقط پیش خانوم جون
پیش ِ همه تیر طایفه‌ی گودرزی و تولّا‌نسب و طبائی
اینو همه خبر داشتن به مولا

هی گفت یاور ... هی گفت منصوره
اون هی گفت
هی ما آه کشیدیدم
اون هی گفت
ما هی بغض کردیم

دلش از اون سال تا حالا هنوز خون بود
چشماش پر اشک بود
طاقتش طاق بود

ازون سال تا حالا نقل ِ زندگی‌شون همه جا بود
گیرم که هر دوشون شده بودن پیر دختر و پیر پسر

هیشکی یادش نمیرهوقتائی که خانوم جون میشِست لب ِ ایوونی
نگاه می‌کرد به اون پرچم سبزای سر گلدسته‌ی مسجد خلیل رحمان
بغضش می‌گرفت به صدای بلند می گفت

یا غریب خراسان، اینا که مهرشون به دلِ هم هست ... بشور این رد ِ کینه رو

داستان یاور و منصوره رو همه می‌دونستن
خاطر خواه هم بودن‌ها
منصوره جون می‌داد واسه یاور، یاور می‌مرد واسه منصوره
خانوم جون اسفنددود‌کن از دستش نمی‌افتاد

ولی این نشست به خیالات درباره این یکی
اون زل زد تو دهن دیگرون درباره اون یکی

این خودش ُ گرفت واسه اون یکی
اون طاقچه‌بالا گذاشت واسه اون‌یکی

میونه‌شون شکرآب شد
منصوره هم طلا و ترمه‌ها رو پس فرستاده بود در خونه ملوک خاتون مادر یاور

خدا به سر شاده که ملوک خاتون دست به به کمر راه میرفت از اون موقع

کم نبود داغ به هم خوردن عیش ِدومادیه پسری که که با 2 تا هوو و بی‌پدری و حرف و مردم بزرگش کرده باشه

خیلی وقت گذشته بود
خانوم جون هنوز ورد زبونش یاور ُ منصوره بود
میشست کنار حوض
می‌گفت:

کاش جادو جنبل بلد بودم
می‌خوندم به آب
آفتاب تیغ نکشیده به سینه آسمون
می‌بردم می‌ریختیم سر کوچشون، دم خونشون

صلاة ظهر نشده ،
شده بودن شاخ شمشاد و شکوفه باهار نارنج
جفت هم ِ ... دست تو دست ِ هم


کاش دعا و حرز بلد بودم
دوشنبه‌روزی که عصمت خانوم بساط سفره داره
می‌نوشتم رو سه تا برگِ بید
یکی ُمی‌پیچیدم تو سجاده
می‌ذاشتم رو طاقچه پنجره عصمت خانوم
یکی ُ میذاشتم زیر بالش منصوره
یکی می‌ذاشتم به پر شال‌کمر یاور
چشم میکشیدم تا اذون مغرب
واسه هر کدوم 5 شب 5 تا قل هو الله هفت شب هفت تا آیه الکرسی می‌خوندم
فوت می‌کردم به باد
که برسونه به دلشون
که بخونه تو گوششون
شب هفتم نشده ....آآآآآآآع آآآع
دلاشون شده بود عینهو آینه
خودشون شده بودن شونه به شونه هم

خانوم جون افتاده بود به دهنک‌ زدن
عصمت خانوم قاشق قاشق آب میریخت دهنش
اوس‌غلوم‌ِسین هم بلند بلند آل‌عمران می‌خوند
شهلا پس افتاده بود
عباس افتاده بود رو پاهای خانوم جون

منیره و اکبر به زور می‌کشیدنش کنار که معصیت داره ... خانوم جون معذب می‌شه

چشماش باز می‌شد و از ته گلو می‌گفت ... یا ... یا ...یا ... َر

چشماش بسته می‌شد و می گفت مَ..مَ...مَ

نشد که که بگه منصوره

عصمت خانوم چارقدش رو کشید رو صورتش اوس‌غلوم‌ِسین به داد گفت:

رحم الله و من یقرا فاتحه مع الصلوات
بیست ُ شش سالگی سن ِ بدیه.

برای شروع خیلی کارها یا دیر شده یا هنوز زوده.

تو همچین برزخی هستم این روزا.

گفتن نداره که این توصیف رو قبلن خیلی‌ها نوشتن، ولی من تا حالا ندیدم کسی در مورد بیست و شیش سالگی اینو بگه.




عذرخواهی حس خوبی‌ نیست، گرچه بد هم نیست، ولی خوب ... گند زدی صوری خانوم!
یه وقتی عادتم چمبره زدن روی خاطراتم بوده.

می‌رفتم می‌شستم ور ِ دستشون، دست می‌نداختم گردنشون، چشم می‌دوختم تو چشمشون، دَم میدادم به دمشون، کام می‌گرفتم ازشون.

اونام شل‌معرفت نبودنا، منو دوره می کردن هی می‌گفتن:

فُلان روز رو یادته؟
فْلان کس رو یادته؟
فلان جا رو یادته؟
فلان کار رو یادته؟

بعد من چی‌کار می‌کردم؟

من هی دوره‌شون می کردم، هی می گفتم آره یادمه، خوب‌ یادمه، درست ُ درمون یادمه، موبه‌موشون رو یادمه.

بعد دل می‌دادم به دل ِ خاطره‌ها ُ نم ِ اشکی و سکوتی.

یه بار صب ِ سرد و خشک زمستون بود، نه از اون زمستونا که برف بیاد آآآآآآ تا زانو!

برفی که نبود، سوزش بود اما.

رفتم پیِش‌شون، دیدم همه چادر چاقچور کردن و با چشمای نمدار کاسه‌ی آب به دست صف کشیدن دم ِ در !

گفتم سلام علیکم
گفتن علیکم السلام.
گفتم خیره ایشالله این وقت ِ صب، مسافر دارین؟
گفتن آره،
گفتم به سلامتی، کی باشن حالا؟؟
گفتن شما! اومدیم راهیت کنیم، هم خودت اینجا گیر کردی هم ما باید یه کم خاک بخوریم!
گفتم خاک بخورین؟؟
گفتن آره، دروغ چرا؟؟ خیلی وقته از دست شما خواب و خوراک نداریم، راه به راه اینجائی، خوارک ِ خاطره، خاک ِ و خواب! باید خاک بخوره و خواب بره که موندنی شه، خاطره‌ی بدون خواب و خاک که خاطره نیست! آینه ی صیقلیه!

پاهام سست شد، زیر بغلم رو گرفتن ، آخ ... آخ از چشماشون، آخ از چشمام.

گفتم کجا رو دارم برم من؟ سر رو زانوی کی بذارم من؟ کی منو خواب ببره؟ کی بیدارم کنه؟ این زانو بی شما نای سر پا واستادن نداره، این دستا بی شما قوت نوشتن نداره!
تو رو به حضرت عباس بذارید من بمونم، همین گوشه موشه ها میشنیم، نگاتون می‌کنم. شمشام بخوابید و خاک بخورید، اخه من جز شما کیو دارم ؟جائی ندارم برم من!

، گفتن جائی هم واسه موندن نداری... راهی شو، واسه خاطر ماهم که شده راهی شو، ما خیرت رو می‌خوایم برو! بمونی اینجا می‌پوسی دختر، تو این به قبله‌ی حاجات برو.

آخ ... آخ!!

چی بگم که بفهمی چی گشذته؟؟
چی بگم که بخونی چی خوندم تو چشاشون؟؟

راهی ِ راه شدم، نه واسه خودم، که واسه اونا که بی‌خواب ُ خاک نمونن، و الا من که توقعی نداشتم ازشون!


امروز خاطرم رفت پیشون، رفتم سراغشون.

خوب خوابیده بودن! خوب ِ خوب،
خوب خاک خورده بودن، خوب ِ خوب!

ولی هیچ عوض نشده بودن. خطا نخورده بودن، شکلا، بوها، صداها، خونه‌ها، آدم‌ها هیچی!

آقا و خانومی که شما باشی بگو خط ورداشتن من می گم اصلاا .. بگو خال برداشتن من بگم ابداا

پاشدن نشستن، گوش تا گوش، دور تا دور!
گفتم سلام، هیچی نگفتن،
گفتم خوبین؟
گفتن خوبیم به خوشی ِ تو.
گفتم بسم‌الله دلم برا دم به دمتون دادن و کام گرفتن از کامتون لک زده، من صوری نیستم که!! گوشم! بگین تابشنوم.

هی گفتن ُ هی گفتن از خودشون از من از اون از هر کی بگی!!

آخ که چه کسائی یادم رفته بودن اخ که همه چیزا که یادم رفته بودن همش چشم بسته از سر یادم اومد.

وقت راهی شدن بود، نمی‌شد زیاد بمونم، نمی‌خواستم زیاد بمونم. نمی‌خواستن زیاد بمونم.

گفتن حالا که داری میری حرفی حدیثی خاطره‌ای چیزی نداری واسه گفتن؟

گفتم چرا! دارم! خبر ِ خوبی هم دارم، ولی بازم کسی رو ندارم که از شنیدنش مثل خودم خوشحال شه.

شرمنده شدن!

راهی شدم.
"رو" علامت مشخصه‌ی معتمد به نفس‌ها نیست.
مشخصه‌ی بچه‌هاست!