شیریندهنی داری٬ دور از لب و دندانم. :)))
نامههای ِ کاغذی
روز تولدم برام یه جعبهی گل بزرگ بفرست.
عجیب نیست؟ تو همین وبلاگ یکبار نوشتم این چیزا رو دوست ندارم. با خودم در صلح نبودم. حالا هستم. بیپرده بگم. دوست دارم برام گل بفرستی.
بزرگترین جعبهی گلی که میشه. دسته و تلج گل دوست ندارم. هیجان باز کردن جعبه حالم رو خوب میکنه.یه جعبهی بزرگ و زیبا.
پر از گل. گلهای سفید. قرمز رو هم دوست ندارم٬ هم خیلی تکراری و دستمالیه٬ هم گویا نماد عشقه که خوب تو عاشقم نبودی که البته چقدر دوست داشتم که باشی.
نامی هم نداشته باشه ولی نشون٬ چرا. مثلن یک چیزی که از اون سالها تو ذهنت مونده و خوبه و خوشمزهست رو بنویسی رو یه برگه و بذاری رو گلها. تهش هم بنویسی jjb3tt
عجیب نیست؟ تو همین وبلاگ یکبار نوشتم این چیزا رو دوست ندارم. با خودم در صلح نبودم. حالا هستم. بیپرده بگم. دوست دارم برام گل بفرستی.
بزرگترین جعبهی گلی که میشه. دسته و تلج گل دوست ندارم. هیجان باز کردن جعبه حالم رو خوب میکنه.یه جعبهی بزرگ و زیبا.
پر از گل. گلهای سفید. قرمز رو هم دوست ندارم٬ هم خیلی تکراری و دستمالیه٬ هم گویا نماد عشقه که خوب تو عاشقم نبودی که البته چقدر دوست داشتم که باشی.
نامی هم نداشته باشه ولی نشون٬ چرا. مثلن یک چیزی که از اون سالها تو ذهنت مونده و خوبه و خوشمزهست رو بنویسی رو یه برگه و بذاری رو گلها. تهش هم بنویسی jjb3tt
پس شد یه جعبهی بزرگ قشنگ٬ پر از گلهای سفید٬ بی نام و با نشونهای به پاس سالها روشن نگه داشتن چراغ خانه به تنهایی.
برسد به دست خانم پیرگزی
به آدرس: جردن٬ بالاتر از اسفندیاری٬ نرسیده له اتوبان مدرس٬ خیابان روانپور٬ کوچه کمبوجیه٬ پلاک ۴.
برسد به دست خانم پیرگزی
به آدرس: جردن٬ بالاتر از اسفندیاری٬ نرسیده له اتوبان مدرس٬ خیابان روانپور٬ کوچه کمبوجیه٬ پلاک ۴.
تقویم رو چک کردم. تولدم میافته پنجشنبه. بسپر که قبل ِ ساعت یک برسونن به دستم.
میرم پستهای قدیمی رو میخونم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقلخورده قدمهای بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده میخوابم و راضی و با خنده بیدار میشم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهرهی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقلخورده قدمهای بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده میخوابم و راضی و با خنده بیدار میشم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهرهی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.
هذا مقام البائس الفقير
هذا مقام الخائف المستجير
هذا مقام المحزون المكروب
هذا مقام المحزون المغموم المهموم
هذا مقام الغريب الغريق
هذا مقام المستوحش الفرق
داشته به یه نفری سربسته در مورد تو حرف میزدم، که حالِ خودم رو وصف کرده باشم، گفتم تو فکر کن یهنفری باشه که محزون مغمومِ مهمومِ غریبِ غریق ِ مستوحشِ فرق باشه ... اون منم.
چقدر قشنگه این تیکهیِ دعای سحر.
چقدر قبلنا که دینی بود و ایمونی این دعا رو خوندم، اونم زمانی که چمیدونستم محزون کیه؟ مغموم چیه؟ مهموم غریب غریق کی هست؟
هذا مقام الخائف المستجير
هذا مقام المحزون المكروب
هذا مقام المحزون المغموم المهموم
هذا مقام الغريب الغريق
هذا مقام المستوحش الفرق
داشته به یه نفری سربسته در مورد تو حرف میزدم، که حالِ خودم رو وصف کرده باشم، گفتم تو فکر کن یهنفری باشه که محزون مغمومِ مهمومِ غریبِ غریق ِ مستوحشِ فرق باشه ... اون منم.
چقدر قشنگه این تیکهیِ دعای سحر.
چقدر قبلنا که دینی بود و ایمونی این دعا رو خوندم، اونم زمانی که چمیدونستم محزون کیه؟ مغموم چیه؟ مهموم غریب غریق کی هست؟
پنج ماهِ تمومه لنگِ N ملیون تومنم.
یعنی من که نه، ولی چشمِ امیدش فقط منم.
واسه من ِ گنجیشکروزی پولِ کمی نیست هیچ، پولِ خیلی خیلی زیادیه.
فکر می کردم درست میشه.
رو حرفِ یکی دو نفر حسابی حساب باز کرده بودم که میتونن برام وام ِ کم بهره و با اقساط طولانی جور کنن.
یه پولایی گذاشته بودم کنار که بعد مدتها به خودم یه حالی داده باشم، فکر میکردم دارم میافتم رو غلطک ولی هی امروز و فردا میکردم تو خریدشون چون دلم از حرفِ اونا قرص نبود.
پولِ بخشِ زیادی از اون n ملیون نبود، نهایتش ده درصد رو میتونه جور کنه.
خونه رو پس دادم و یه جای کوچیکتر میگیرم.
عمرن زیر بار بیشتر از 300-400 کرایه نرم... درسته که واسه تدریس خصوصیا بالخره به یه جایی احتیاج دارم ولی الان جور کردن اون پوله واسم مهمتره.
بهش نگفتم قرارداد خونه رو خودم فسخ کردم، گفتم می خواد بکوبن باید فکر جای دیگهای باشم.
فکر می کنم این دکتری خوندنِ از بیخ و بن اشتباهه، شاید باید میچسبیدم به همون کارا و میپذیرفتم شرایط رو.
شاید باید بپذیرم که نمیتونم همهچیز رو عوض کنم.
شاید باید قبول کنم که این تلاشم برای تغییر دادن شرایط ثمری نداره.
چقدر مستاصلم الان، چقدر ذهنم به هیچجایی قد نمیده، چقدر نمیتونم تو چشماش نگاه کنم بگم نشد .. نتونستم، چقدر ترسناکه که فکر کنه آخرین نفر هم کم اورده، چقدر دوست ندارم کم بیارم، چقدر پیرم.
یعنی من که نه، ولی چشمِ امیدش فقط منم.
واسه من ِ گنجیشکروزی پولِ کمی نیست هیچ، پولِ خیلی خیلی زیادیه.
فکر می کردم درست میشه.
رو حرفِ یکی دو نفر حسابی حساب باز کرده بودم که میتونن برام وام ِ کم بهره و با اقساط طولانی جور کنن.
یه پولایی گذاشته بودم کنار که بعد مدتها به خودم یه حالی داده باشم، فکر میکردم دارم میافتم رو غلطک ولی هی امروز و فردا میکردم تو خریدشون چون دلم از حرفِ اونا قرص نبود.
پولِ بخشِ زیادی از اون n ملیون نبود، نهایتش ده درصد رو میتونه جور کنه.
خونه رو پس دادم و یه جای کوچیکتر میگیرم.
عمرن زیر بار بیشتر از 300-400 کرایه نرم... درسته که واسه تدریس خصوصیا بالخره به یه جایی احتیاج دارم ولی الان جور کردن اون پوله واسم مهمتره.
بهش نگفتم قرارداد خونه رو خودم فسخ کردم، گفتم می خواد بکوبن باید فکر جای دیگهای باشم.
فکر می کنم این دکتری خوندنِ از بیخ و بن اشتباهه، شاید باید میچسبیدم به همون کارا و میپذیرفتم شرایط رو.
شاید باید بپذیرم که نمیتونم همهچیز رو عوض کنم.
شاید باید قبول کنم که این تلاشم برای تغییر دادن شرایط ثمری نداره.
چقدر مستاصلم الان، چقدر ذهنم به هیچجایی قد نمیده، چقدر نمیتونم تو چشماش نگاه کنم بگم نشد .. نتونستم، چقدر ترسناکه که فکر کنه آخرین نفر هم کم اورده، چقدر دوست ندارم کم بیارم، چقدر پیرم.
درد میپیچد در دلمان یکهو, و درد ابتدا آغاز تمام جهان بود
پارسال فال گرفتم برای خودمان.
آمد که یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور منصوره خانوم...کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور منصوره خانوم.
کسی چه میدونه؟ اومدیم فردا آخرالزمون بود... اون "روزی" که حافظ وعده اش رو داده بود که کلبه ی ما محزونا و ما لوزرا گلستون میشه هم رو هم بد قولیای دیگه اش.
خودشناسیها
من آدم "حدس بزن" و "خودت چی فکر میکنی" و این حرفا نیستم، من آدم ِ ببین منصوره، این شد و این اتفاق افتاد و اینطوری پیش رفت قضیه هستم.
اشتراک در:
پستها (Atom)