فانتزی جنسی

شیرین‌دهنی داری٬ دور از لب و دندانم. :)))

من هر شب که میخوابم٬ به بیدار شدن بین بازوهای تو فکر میکنم.

شدم مدیر دپارتمانم.
از سرپرستی ارتقا پیدا کردم.
دارم پله پله میرم بالا.
دارم گام به گام میرم جلو.
خواستم تو اولین کسی باشی که این خبر رو می‌شنوی.
کاش بودی یوسف جانم. کاش بودی.

تلگرام رو باز میکنم.
میرم رو پروفایلت.
به عکست زل میزنم.
به پهلو می‌خوابم و فکر میکنم سرم رو بازوی توئه.
من شاد و خوب و دنیا دنیا دلتنگم برات.

من هر روز صبح که بیدار میشوم به خوابیدن بین ِ بازوهای تو فکر می‌کنم.
روز تولدم برام یه جعبه‌ی گل بزرگ بفرست.
عجیب نیست؟ تو همین وبلاگ یک‌بار نوشتم این چیزا رو دوست ندارم. با خودم در صلح نبودم. حالا هستم. بی‌پرده بگم. دوست دارم برام گل بفرستی.
بزرگترین جعبه‌ی گلی که میشه. دسته و تلج گل دوست ندارم. هیجان باز کردن جعبه حالم رو خوب میکنه.یه جعبه‌ی بزرگ و زیبا.
پر از گل. گل‌های سفید. قرمز رو هم دوست ندارم٬ هم خیلی تکراری و دستمالیه٬ هم گویا نماد عشقه که خوب تو عاشقم نبودی که البته چقدر دوست داشتم که باشی.
نامی هم نداشته باشه ولی نشون٬ چرا. مثلن یک چیزی که از اون سال‌ها تو ذهنت مونده و خوبه و خوشمزه‌ست رو بنویسی رو یه برگه و بذاری رو گل‌ها. تهش هم بنویسی jjb3tt
پس شد یه جعبه‌ی بزرگ قشنگ٬ پر از گل‌های سفید٬ بی نام و با نشونه‌ای به پاس سال‌ها روشن نگه داشتن چراغ خانه‌ به تنهایی.
برسد به دست خانم پیرگزی
به آدرس: جردن٬ بالاتر از اسفندیاری٬ نرسیده له اتوبان مدرس٬ خیابان روان‌پور٬ کوچه کمبوجیه٬ پلاک ۴.

تقویم رو چک کردم. تولدم می‌افته پنج‌شنبه. بسپر که قبل ِ ساعت یک برسونن به دستم.
دلم دیگه نمی گیره یوسف.
تو سی و یک سالگی به اونجایی رسیدم که دیگه دلم نگیره.
فارغ از هر چی بوده و شده گام به گام و قدم به قدم با انرژی یه دختر 21 ساله و پختگی یه زن 31 ساله میرم جلو.
خسته که بشم میرم تو تراس دلباز ِ شرکت وایمیستم و تو فکر میکنم.
نه با غم.
نه با حسرت.
نه با امید.
با خنده لبخند.

جای تو وسط ِوسطِ زندگی من خالیه.
کاش جای منم وسط زندگیت خالی باشه یوسف جانم.

میرم پست‌های قدیمی رو میخونم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقل‌خورده قدم‌های بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده می‌خوابم و راضی و با خنده بیدار می‌شم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهره‌ی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.

یه کافه‌ای هست تهِ یه پاساژ قدیمی تو جردن.
اسمش کافه گالری مکثه‌.
پاتوق تنهایی منه.
تنهایی و شکم‌چرونی.
آنجا سراغ من بیا. پنج‌شنبه‌ها ساعت ۳ مثلن.
خصوصا اینکه بعد یازده سال سیگار رو هم ترک کردم و همصحبت داشتن تو کافه حالم رو بهتر میکنه‌.

کاش این روزا که داره خوب میگذره با تو میگذشت.
من هنوز یه وقتایی تصورت میکنم که کنار منی.

دستاورد نداشتن و نبودنت این شد که به جای اینکه دنبال علائق تو باشم علائق خودم رو پیدا کردم.
شاید اگه از اول همین‌کار رو می‌کردم مسیر داستان یه جور دیگه میشد.
ببین زندگی گذشت.
ولی من هنوز چین و چروکِ دور چشمات موقع خنده یادم نمیره.
از دوستت دارم.
از خواهم داشت.
از فکرِ عبور در به تنهایی.

وقتی می‌تونی بوسیدنش و خوابیدن باهاش رو تصور کنی یعنی هنوز دست ازش نکشیدی.

محمد نوری داره می‌خونه "دلم از اون دلای‌ قدیمیه، از اون دلاست که میخواد عاشق که شد پا رویِ دنیا بذاره".
چه صبورانه دلتنگم یوسف.

دلم می‌خواس هیشکی نبود جز تو.

از خواب‌های من نرو.

یه بار بهم گفتی که بلد نیستی کجا و رو چه آدمی سرمایه‌کذاری کنی. یعنی  معنی حرفت این بود.
میخوام بگم الان و بعد این همه سال خود منصوره‌ای که الان اینا رو داره می‌نویسه بهترین دلیله برای ثابت کردن اینکه تویی که این همه هم از من دوری، بهترین گزینه‌یِ سرمایه‌گذاری بودی و هستی و خواهی بود.
یه جا یه عکسی ازت دیدم که گمونم واسه 5 ماه پیش بود.
پیر شدی پسر ... پیر
زمان از هر مادری بهتر بلده برای آدم مادری کنه.
این چیزیه که هرروز ایمانم بهش بیشتر میشه.
رفتم اون شماره ایرانسلم که چند ماه پیش گم کرده بودم رو دوباره گرفتم.
حالا انگار همه‌ش منتظرم تو زنگ بزنی.
انگاری این چند ماه نشسته بودی شماره من رو میگرفتی فقط.
چقدر از هم دور شدیم .
فکر میکنم یه زمانی اگه سر راه زندگیم همدیگه باز قرار بگیریم، نکنه اونقدر از همدور شده باشیم که هم رو نشناسیم.
شاید که چو وابینی خیرِ تو درین باشد.
کلافگی تا مغز استخونم رو گرفته.
می‌خوام سرِ ظهرِ تابستون باشه و برم یه گوشه خاکبازی کنم.
مامان دعوام کنه و من لج کنم و بیشتر پامو بمالم تو خاکا.

5 تا دوستِ خوب دارم.
5 تا دوستِ واقعی.
کنارم بودن و کنارشون بودم.
ناهید،علی، کاوه، حامد، محمد.
ماسال بودم.
سه روز و دو شب تنها.
با ذکرِ من ماه می‌بینم هنوز این کورسویِ روشنو، ولی مطلب اینجاست که دیگه سوسو نمی‌زنم به امیدِ روزیکه منو ببینی.
روزهاست که دارم در مسیرِ مووآن طیِ طریق می‌کنم.
هیچی درست نشده.
حتی میشه گفت بدتر هم شده.
مجبورم خیلی چیزا رو خراب کنم و جمع کنم و دوباره از اول بسازم.
ولی می‌دونم همه‌چیز درست میشه.
بابا جان من شب‌هایِ هجر را گذروندم و زنده‌ام .. منو دستِ کم نگیر.
دکتره می‌گفت آریتمیه خفیفه. یعنی ریتمش تپشِ قلبم درست درمون نیست.
گفت می‌خوای سیگار بکشی بکش .. ولی دیگه نیا پیشِ من. 
دارم راضی میشم به رفتن.
دارن راضیم می‌کنن به رفتن.
دلم می‌خواد به این بگم تو کجا بودی اون موقع که من سر تا پا هیاهو بودم؟ 
خیلی پیرم در مقابلش .. خیلی پیر.
آستانه‌یِ غم.
آستانه‌یِ ویرانی.
آستانه‌یِ در هم شکستن.

غرض اینه که بگم این "آستانه" چه لغتِ قشنگیه و اِلّا که من خیلی وقته همه‌یِ این آستانه‌ها رو رد کردم.
هذا مقام البائس الفقير
هذا مقام الخائف المستجير
هذا مقام المحزون المكروب
هذا مقام المحزون المغموم المهموم
هذا مقام الغريب الغريق
هذا مقام المستوحش الفرق


داشته به یه نفری سربسته در مورد تو حرف میزدم، که حالِ خودم رو وصف کرده باشم، گفتم تو فکر کن یه‌نفری باشه که محزون مغمومِ مهمومِ غریبِ غریق ِ مستوحشِ فرق باشه ... اون منم.
چقدر قشنگه این تیکه‌یِ دعای سحر.
چقدر قبلنا که دینی بود و ایمونی این دعا رو خوندم، اونم زمانی که چمیدونستم محزون کیه؟ مغموم چیه؟ مهموم غریب غریق کی هست؟
فکر می‌کنم هیچ‌وقت منو ندید. اینجوری راحت‌ترم حتی. که منو ندیده باشه.

یه چیز خنده دارِ گریه‌دار.
تو این سایتای بانکای قرض‌الحسنه چرخ می‌زدم. یکیشون نوشته بود سقفِ وامِ بدون کار مزد 4.000.000 ریال. 
یعنی 400 هزار تومن.
یعنی من هیچ، من نگاه.
 پنج ماهِ تمومه لنگِ N ملیون تومنم.
یعنی من که نه، ولی چشمِ امیدش فقط منم.
واسه من ِ گنجیشک‌روزی پولِ کمی نیست هیچ، پولِ خیلی خیلی زیادیه.
فکر می کردم درست میشه.
رو حرفِ یکی دو نفر حسابی حساب باز کرده بودم که میتونن برام وام ِ کم بهره و با اقساط طولانی جور کنن.
یه پولایی گذاشته بودم کنار که بعد مدتها به خودم یه حالی داده باشم، فکر می‌کردم دارم می‌افتم رو غلطک ولی هی امروز و فردا می‌کردم تو خریدشون چون دلم از حرفِ اونا قرص نبود.
پولِ بخشِ زیادی از اون n ملیون نبود، نهایتش ده درصد رو می‌تونه جور کنه.
خونه رو پس دادم و یه جای کوچیک‌تر میگیرم.
عمرن زیر بار بیشتر از 300-400 کرایه نرم... درسته که واسه تدریس خصوصیا بالخره به یه جایی احتیاج دارم ولی الان جور کردن اون پوله واسم مهم‌تره.
بهش نگفتم قرارداد خونه رو خودم فسخ کردم، گفتم می خواد بکوبن باید فکر جای دیگه‌ای باشم.
فکر می کنم این دکتری خوندنِ از بیخ و بن اشتباهه، شاید باید می‌چسبیدم به همون کارا و می‌پذیرفتم شرایط رو.
شاید باید بپذیرم که نمیتونم همه‌چیز رو عوض کنم.
شاید باید قبول کنم که این تلاشم برای تغییر دادن شرایط ثمری نداره.
چقدر مستاصلم الان، چقدر ذهنم به هیچ‌جایی قد نمیده، چقدر نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم بگم نشد .. نتونستم، چقدر ترسناکه که فکر کنه آخرین نفر هم کم اورده، چقدر دوست ندارم کم بیارم، چقدر پیرم.

منصفانه نبود.
جهتِ ثبت در تاریخ.
25 تیر 1392

کاش بیای و بهم بگی که دستات عاشقِ دستایِ کیه. من می‌خوام واسه اونم دعا کنم.
ببین تو خاندانِ ما میگن "بخت، بختِ اوله، حالا می‌خواد کُپّه‌یِ خاکستر باشه" ... شاید تو خاندانِ تو هم همینو می‌گن.

می‌خوام بگم که پذیرش خیلی مهمه.

در ابتدا کلمه بود، در انتها هم همینطور



تو اگه می‌دونستی ... اگه فقط می‌دونستی

آن کوچه‌ها، آن دیوارهای کاه و گِلی، آن گنبد و گلدسته‌ها، آن نور تابیده از آن‌سوی ِ ارسی‌های رنگارنگ ...
بگذار این بار هم من سکوت کنم.
این شهر تا همیشه بوی مارو میده ...

نمیشه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره.

بنان، مرضیه، دلکش، هایده، محمد نوری، من بیگ فَن ِ امواتم انگاری.
About 6,640 results (0.21 seconds )K

دلت از آروزی من انگار بی خبر نبود که این طوری گذاشتیم تو خماری.
ای داد ... ای داد
اولین زمستانیست که من باور دارم هیچگاه کنار هم نخواهیم بود.
بگذار چراغ های آن خانه همیشه خاموش بماند.

در حیرتم

بنان میخونه : باز آ ببین در حیرتم.
ضربه باید خیلی کاری باشه. حزن باید خیلی عمیق باشه که بخوای با "حیرت" حال خودت رو توصیف کنی.

درد میپیچد در دلمان یکهو, و درد ابتدا آغاز تمام جهان بود

پارسال فال گرفتم برای خودمان.
آمد که یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور منصوره خانوم...کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور منصوره خانوم.
کسی چه میدونه؟ اومدیم فردا آخرالزمون بود... اون "روزی" که حافظ وعده اش رو داده بود که کلبه ی ما محزونا و ما لوزرا گلستون میشه هم رو هم بد قولیای دیگه اش.

خودشناسی‌ها

من آدم "حدس بزن" و "خودت چی فکر می‌کنی" و این حرفا نیستم، من آدم ِ ببین منصوره، این شد و این اتفاق افتاد و اینطوری پیش رفت قضیه هستم.
{سلام فلانی ، خوبی تو دختر/ پسر؟}

 جمله‌ی من برای شروع هر نوع ارتباط مکتوب که از 17 سالگی تغییری نکرده مع‌الاسف