شهود.
من فکر می‌کنم که در زندگی ِ هر کسی لحظه‌هایی وجود دارد که تغییر رخ می‌دهد.
انباشتی از انباشتنی‌ها کار خود را می‌کند، آمپر به عدد صد می‌رسد، چشمهای آدم برق می‌زند، مغز و قلب یک دستور را می‌دهند، تمام روح آدم در حالت اماده باش قرار می‌گیرد و اطاعت می‌کنئ، برای کسری از ثانیه همه‌چیز متوقف می‌شود، و تصمیم گرفته می‌شود ... شهود ... من اسمش را شهود می‌گذارم.

من ستایش‌کننده‌ی تمام عیار این لحظات هستم.

شهودی که بازگشتی ندارد.

من ستایش‌کننده‌ی تمام عیار ِ این شهود هستم.

چه می‌توان گفت؟

آدم ِ ساده‌ای بودم، فکر می‌کردم پایان‌نامه که تمام شود اتفاق خاصی می افتد. فکر می‌کردم زمانِ من خالی می‌شود، زمان ِ او خالی می‌شود و ما یک طورهایی کنار ِ هم همه‌ی زمان‌های خالی را پر می‌کنیم.
راستش می‌خواستم حتی "کمپین پر کردن زمان‌های خالی" را راه بیاندازم و رفته رفته جنبش خودم را جهانی کنم!
اما یک جای کار لنگید، البته از اول هم می‌لنگید و من سه سال است که به صورت متناوب ضربه فنی ِ این لنگیدن شده‌ام.
پایان‌نامه تمام شد.
بورس دکترا را نپذیرفتم، به همین سادگی. حتی از این هم ساده‌تر. چرا؟ رفتن از خاکی که او در آن نفس می‌کشد کار من نیست، کار ِ شما شاید، ولی کار من نیست.
اتفاق خاصی نیافتاد و به نظر می‌رسد که قرار هم نیست بیافتد.
من خودم را غرق کرده‌ام در کار اداری، پیچیده‌ام بین کلاف روزمره‌گی، او هم دورتر شده، خیلی دور، اینقدر دور که شک می‌کنم وجود داشته باشد هنوز.
حالا وقت‌های خالی‌ام را کار می‌کنم، کار می‌کنم، کار می‌کنم و یک طورهایی دارم " کار می‌زنم"، بعضی‌ها علف می‌زنند، بعضی‌ها سیگاری می زنند و من هم "کار می‌زنم" و این‌طوری می‌روم فضا، فاصله میگیرم از آدم‌هایی که "او" نیستند و او فاصله می‌گیرد از منی که او نشسته است در بطن ِ چپ ِ قلبش.
نوشتنم نمی‌آید. ولی زنی در میان بند‌های انگشتان من به بند کشیده شده است که روزها سکوت می‌کند و شب‌ها دیروز‌ش را به امروزش می‌بافد.
زمستان دارد می‌رسد، می‌ترسم سردش باشد، او را نمی‌گویم، برایش زمستان گذشته شال‌گردن بافتم، امروز را به دیروز، دیروز را به فردا گره زدم و انصافن شال‌گردن ِ خوبی از کار در آمد که حالا همین جاست جلوی چشمان من صبح تا شب تاب می خورد بی‌هوا، مثل من که آ‌ن‌شب خواب دیدم خودم را دار زده‌ام با همین شال‌گردن و معلق تاب می‌خوردم و باد جنازه‌ام را تکان می‌داد.
می‌ترسم سردش باشد، زنی که میان بندهای انشگت‌های دست‌های من به بند کشیده شده را می‌گویم، دیروزش را به امروز می‌بافد و از این‌گونه است که روزگار می گذراند.