دل‌مان تنگ‌ست، ولی نقل ِ این دل‌تنگی، نقل ِ دلتنگی ِ غروب‌های آدینه نیست که بی‌حضور ِ شما هر لحظه‌مان غروب ِ آدینه‌ی ِ تمام‌عیاری‌ست.
حکایت ِ سوز ِ ناکوک ِ ساز ِ این دل، حکایت ِ "جامه‌دران"‌ست .... یدرک ُ و لایوصف!
قبول عذر کنید که این رساله بی‌حُسن ِ ختام بماند.
یک نفر بیاید دست مرا بگیرد بنشاند بر سر این پایان‌نامه!!
شاید تمام شود.
سعدی!‏
چو جورَش می بری؛‏
نزدیک او دیگر مرو

ای بی بصر!
من می روم ؟!‏؟!
او می کـشد قلّاب را!

سعدی
بانو گوگوش فرمودن که:

قدِّ آغوش ِ منی، نه زیادی ، نه کمی ...

که الحقُّ والانصاف به مصلحت بزرگی اشاره می کنند که گاهن کم اهمیت جلوه داده شده!
یک چیزی باید بنویسم که نباید نوشته شود و اگر نوشته نشود بر ذمه‌ی من خواهد بود!
چه کنم؟


ای آن که یاد ِ من نرود بر زبان تو

از بهر ِ یاد ِ توست مرا این زبان که هست



اين بيت از اوحدی مراغه‌ايست، من شعر زیاد می خوانم، ولی انصافن اوحدی مراغه‌ای را نه خوانده ام نه می‌شناسم، از لابه‌لای گودرخوانی هایم به این رسیده ام... غزلی‌ست وصف‌الحال مشتاقی ...

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست
خرم، دلی که فاش کند هر نهان که هست

می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه
زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست

مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد
ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست

سود جهان به مردم عاقل بده، که من
از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست

خلقی نشان ِ دوست طلب می‌کنند و باز
از دوست غافلند به چندین نشان که هست

ای محتسب، تو دانی و شرع و اساس آن
قانون عشق را بگذار آن چنان که هست

ای آنکه یاد من نرود بر زبان تو
از بهر یاد تست مرا این زبان که هست

نامرد را مراد بهشتست ازان جهان
ما را مراد روی تو از هر جهان که هست

گر گفته‌اند: نیست مرا با تو دوستی
مشنو ز ِ بهر من سخن دشمنان، که هست

بیچاره آنکه خاک کف پای دوست نیست
ای من غلام خاک کف پای آن که هست

آشفته را گواه نباشد به عاشقی
رنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست

گر زانکه اوحدی سگ تست، از درش مران
او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست




میان ِ مشغله‌ی دارالتحصیل و کتابت این مکتوب، مغلوبه‌ی خیال‌تان می‌شویم که نیش‌ست به جان ُنوش‌ست در کام ِ ایام‌مان که از خود و خدای‌مان مستور نیست، از شما که مرادید و مرشد، پنهان نباشد این کتابت و تحصیل بهانه‌یست شاید نو مسلمان ِ پرشور ِقلب‌مان روزه‌ی ِ خیال ِ شما را به دقیقه‌ای فراغت از رویا‌ی‌تان افطار کند که لا يمكن أبدا ... لا يمكن أبدا... لا يمكن أبدا

بیاید، حضورتان نافی ِ تمام غیاب‌هاست برای این ابن سبیل ِ طریقت عشق و غیابتان مصداق ِ عینی ِ عدم.

به‌جان خریده‌ی آلامتان.
چشم‌به‌راه قدومتان

جمال منبری می‌خواند:

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت ...

من پیشاپیش او می خوانم:

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت ...

بعد یادم می‌افتد :

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم ..... پرده برانداختی کار به اتمام رفت!



یک‌جائی خواندم که یک نفر با یک تکنیک خاص عکاسی می‌خواهد که در عکس‌هایش فراموشی و یادآوری، دوباره‌سازی و مراحل تغییر و گذار را به تصویر بکشد.
اگر می‌شد کسی از زندگی من هم همچین تصویری بگیرد چه چیزی در عکس‌ها پررنگ و چه چیزی کم رنگ بود؟
چه چیز،‌چه چیزی را محو کرده بود؟
بگذریم ... من هم برای فراموشی و یادآوری و دوباره سازی و تغییر و گذاری که در پیش گرفته ام نامی انتخاب کرده‌ام ... زندگی!

سرت سلامت رفیق!

باورم شده...
باورم نشده...
باورم شده...
باورم نشده...

...


فرقی نمی‌کند، این ها فقط فعل‌هایی هستند که قید ها را به من تحمیل می کنند.

من مدت‌هاست قید ِ تمام قیدها را زده‌ام.
دمُّ‌الحیات‌ست که میان عروق‌مان جاری می‌شود اگر این عدم، وجود شود؛ که نفستان حق است و حضورتان آب زندگانی ُ وجودتون برهان قاطع ُ کلام‌تان مفتاح‌العقود ُ نگاهتان قرة‌العین ُ تبسم‌تان مطلع ربیع ُ گرمایِ کنار‌تان، تاب ِ تابستان!

بیائید، این نو‌مسلمان "اتمام حجت" می خواهد!


چشم‌به‌راه قدومتان.
زندگی را با مداد ِ زنگی و آبرنگ کشیدن تکرار مکررات‌ست، وقتی رنگ ِ تمام ِ زندگی، رنگ ِ تو باشد.
بگذاز این صفحه سفید باقی بماند.
مصیب‌دیده‌ها و زخم‌خورده‌ها خطرناک‌اند،
کسی که همیشه جا گذاشته‌شده باشه، جاگذاشتن یاد گرفته!
توقع جا نذاشتن ازش گزافه‌ست!
جانِ خواهر ... جان ِ من ... حواست رو جمع کن رفیق!
نبود اگر این عاشقی، سرمایه‌ی این عاشقانه‌های از هم‌گسیخته را از کدام غروب باید وام می‌گرفتم؟
بگذار عالمی بداند و بخواند ...
خیالی نیست اگر دل‌ مایه‌ی از تو گفتن باشد
روزنامه‌ی روزگار، غزلیات سعدی، تجدد و تشخص آنتونی گیدنز، مقالات شمس، تبلور فلسفه در اندیشه پس از دکارت، فرهنگ‌های سایبری، حتی خود ِ همین صفحات مجازی ...

این ها که سهل‌ست،
سوژه‌ی تمام مکتوباتِ عالمی وقتی میان ِ قرآن هم به دنبال اسمت می‌گردم.
میگه بهم یه قولی میدی؟
میگم چه قولی؟
میگه حدس خودت چیه؟


:|




اینک این تو که چهره می‌پوشی

اینک این ما که بی‌نقاب شدیم



م.بهمنی



.
خانوم والده‌‌مان راهی ِ زیارت ِ غریب‌ ِ خراسان شده‌اند و همشیره‌ به قصد تفرج عازم ییلاقات غرب ِ مملکت، روزگارمان که بی شما به عزلت و زاویه‌نشینی می‌گذشت، بی‌هم‌صحبتی هم علاوه‌اش شد.
نباشد این سوز ِ سه‌تار ُ ناله‌ی ِ نی، طعم ِ ایام به‌ کام‌مان می‌شود بسان ِخرمالوی ِ اوان پائیز، گس ُ ناگیرا.
که این کرختی در آئین‌مان نبوده‌ست که خاصّه‌ی عشق را زایندگی می‌دانستیم و نشاط، نه کسالت ُ رخوت.
بر خود مقرر کردیم بخوانیم فاتحه‌ی این مدت حرمان ُ یاس را، که نه به طبع ما سازاگارست و نه حاصلی از پی و پسش نتیجه می‌شود.

آرزومند توفیق دیدارتان.
همواره و هماره.
نبود وقتی که حرف زمستون بشه و شیرین یاد اون سال و رضا نکنه.
بد زمستونی بودا ... بد!
پنداری قرار نبود تموم شه ...
از سیل ِ پائیز ِ طالقون شروع شده بودو رسیده بود به چله بزرگه ولی هنوز از سوز و برف نیافتاده بود.
اون سال مسافر اشتر استر قاطری بود که تو گردنه‌ی کبوران برف‌گیر می‌شدن و تلف.
می‌گفت سه روز ُ سه شب همه شهر رو در دهات اطرافش رُ زیر و رو کرده بودن.
اما رضا مثالی برف آخر اسفند یه هو آب شده بود رفته بود تو زِمین.
از آشنا تا هفت پشت غریبه پِی‌ش می‌گشتن احدالناسی نمونده بود که بی‌خبر باشه و پیگیرش نباشه.
از شب ِ خنچه‌برون ِ ماهد‌خت ُ محسن غیب شده بود.
نشسته به درددل با حبیب که غمباد دارم و حرفِ نگفته دارم و بعد یه هو پا شده گفته چاره‌ی کار حرف نیست ... هر چی باشه حرف نیست و رفته زیر مجمعه خنچه.
همون شب که همچین برف اومده بود که عطای مجمعه‌گردونی رو به لقاش بخشیده بودن و بساط خنچه رو فوری فوتی جمع و جور کرده بودن.
آدمی نبود که بی‌خبر بذاره بره رضا.
آسِد محمود می‌گفت شاید هوائی شده رفته سر خاک آقاش خدا بیامرز ... این بود که هول و خوفِ برف‌گیر شدنش افتاده بود به جون شیرین و بقیه آبجیا و دختر عموها.
داداش بزرگه نبود ولی کی بود که ندونه در حق همشیره‌ها بزرگی ای نبوده که نکرده.
سه شبانه‌روز بود که ازش خبری نبوده.
وجب به وجب گردنه رو جوریده بودن ... برف زیاد بود ولی طوری نبود که برفگیری پی‌ش باشه.
همه داشتن دست به دامن ِ آجان و پاسگاه می‌شدن.
خوف ِ خون و قتل و زور گیری بود که تو دلشون می‌جوشید و آروم نمیشد.
شیرین رفته بود تو زیرزمینی دم ِ اطاق ِ رضا پی ِ سجل و این حرفاش،
اطاقی هم که نبود، میگفت دختر عموها تو خونه می‌خوابن معصیت و معذبی داره پسر عذب زیر همون سقف بخوابه.
آدم ى خونه نبود که رضا ... می‌شد ماهی سه شب هم خونه نباشه.
یه لا تشک بهاره پهن کرده بود روش کرسی ذغالی و یه چراغ موشی.
هی در رو هل داده بود دیده بود باز نمیشه،
اصغر و خبر کرده بود دیده بودن پشتی در انگاری که از تو انداخته شده.
مسلم و مصیب رو خبر کرده بودن شکسته بودن در رو .
چشم چشم رو نمیدید از دود و غبار .
رضا ذغال آب نگرفته و خاک نگرفته و رو آتیش کرده بوده و در و پنجره رو هم کیپ کرده بود رفته بود زیر کرسی.
پنداری صد ساله که مرده.
هفت-هشت سالی گذشته بود از اون سالا.
نبود وقتی که حرف زمستون بشه و شیرین یاد اون سال و رضا نکنه.
هیشکی هم نفهمید که اجلش رسیده بوده یا حرف رو چاره ندیده واسه دردش ولی مرگ رو چرا.
نازک‌تر از آبگینه‌های بازار ِ صنیع‌الدوله دل ِ ماست که به تلنگری بندست و جراحتش می‌شود رّد ِ سرشک بر گونه‌مان.
سخن‌ گر کوتاه‌ست من‌بابِ بی‌حرفی و بی‌دردی نیست، علت، حکایت حرمت ِ عشق‌ست و کراهت گله و کنایه که در مرام‌مان نیست.


زبان در کشیده‌ی قفایتان هستیم.
دعاگوی ِ ایامتان
از کنج ِ غم خزیدن و از غم به غم نگاه کردن چه حاصل؟
غیر ِ اینکه که چند قرن شاعرا هی نشستن غم به اشک بافتن ُ در فراغ یار و عتاب روزگار ُ فلان ِ سرنوشت شعر گفتن و اخرش هم همه‌شون تو کف موندن ُ احتمالن تو کف هم مردن!؟؟
نه می‌خوام بدونم غیر ِ اینه؟؟
یه جائی دیگه باس دوزاریت بیافته که کرور کرور حرف یه نیم‌جو عمل نمیشه!
آره جان خواهر این طوریاس!

صبر پیدا ُ درد پنهانی!

عشق دانی چه گفت تقوا را؟
پنجه با ما مکن که نتوانی


قصه عشق را نهایت نیست
صبر پیدا ُ درد پنهانی!


سعدی
باید اعتراف کنم خیلی جاها حکایت ِ زندگیم، نَقل ِ همین صندلی ِ کامپیوترمه که یه جاش یه گیری پیدا کرده و پاره‌ای وقتا دقیقن همونجائی که تو کار ُ فکر ِ خودم غرق شدم، ناغافل میره پائین.
آره جان خواهر ... بوده وقتائی که زیر پای ِ منم خالی شده.

به حرمت آن سولوی ِ ساز‌دهنی که چشم‌روشنی ِ آن صبح سرد ِ زمستانی‌ست هنوز ایستادم.
می‌گوید چه می‌کنی؟

می‌گویم:

زندگی میکنم
درد میکشم
می‌خندم
صبوری می‌کنم
زانو می‌زنم
می‌ایستم
فکر می‌کنم
اشک میریسم
درد می‌بافم
رویاهایم را مثل پنبه می‌زنم
ازشان بالشی می‌سازم برای آرمیدنی دوباره



خدا بخواهد به ماه ِ جمادی ِ دوم عزم ِ سفر شیراز داریم، ولایت ِ شیراز‌ست ُ ربیعش، که ربیع ِشیراز هم بی‌وجود ِ شما بسان شتای ِ لا‌یتناهی‌ست، کی به سر می‌رسد این فراغ ِ بارد؟ جوابمان دهید.
دلمان آرام‌ست به زیارت شاهچراغ، نوبه‌ی اول‌ست که زائر حریمشان هستیم، چشم امید به نیم نگاه ى بار اول ِ زیارت داریم. که خانوم والده و همشیره قصد زیارت غریب خراسان را دارند، انشاءالله تعالی و ما نیز فرصت به غنیمت بردیم ُ عارض شدیم به اخوان اولاد پیغمبر که وسیله‌ی انطباق مشیت الهی به عُلقه‌ی قلبیمان شوند.
تفال به حافظ زدیم به خودمان حواله‌مان داده‌ست که تو خود حجابی از میان برخیز!


تاب دوری نداریم ُ عتابتان به جان خریداریم.
شناس ِ همه اهل محل بود.
کوچیک و بزرگ کسی نبود که از کار و بار ِ زری سیاچی خبر نداشته باشه،
کسی هم نبود که از حال ُ روزش خبر داشته باشه.
روزا که تو اون دخمه زیر دست پای شوهر نئشه‌اش له میشد از مشت لگد، مردم وامیستادن به تماشا.
شبا که تو بغل هر نامردی جون میداد تا خروس‌خون مردم میشستن به لعنتش.
خرج بساط منقل و بافور و عیاشی ِ اصغر بود که باید از تن ِ زری در می‌اومد.
صبا راهی می‌شد سمت ِ گرمابه اَکی حمومی ،
بچه‌ها از جلو پاش پیچ میخورند اینور و اون‌ور و ریزریز می‌خندیدند.
عزیز خاتون دنبالش راه می‌افتاد همونطور که نگاش به پرچم سبزای مسجد خلیل رحمان بود جا پاش خاکستر میریخت.
میگفت رد پای فاحشه کراهته، نجاسته، از آب دهن و زردآب ِ سگ ناپاک‌تره فقط خاکستر می‌تونشه کراهتش رو ببره.
زنا اخم می‌کردن و ازش رو میکشیدن.
گُله به گُله وامیستادن دور ِ هم سر تو سر ِ هم به پچ‌پچ.
پنداری زنا ازش می‌ترسیدن، خوف داشتن که شوهراشون رو از راه بدر کنه.
علی‌الخصوص که هاتف به گوش شیرین رسونده بود که عباس رو یکی دوباری بعد اعلان ِ شب سرکوچه زری سیاچی دیده بودن،
همون شبائی که عباس پاس ِ شب امنیه بود.
زری لال می‌رفت، گُنگ بر می‌گشت.
ساکت می‌رفت، سنگین بر می‌گشت.
فقط اکی حمومی بود که ناله‌هاش رو وقتی تو حموم ریز ریز ازش خون می‌رفت می‌شنید.
بعد یه چائی می‌ذاشت جلوش دست به کمر وامیستاد به تماشا.
باکی نداشت از اینکه راس راس زل بزنه بهش.
زری لاجون ُ ساکِت چائی رو سر می‌کشید ُ راهی می‌شد.
هنوز ده روزی مونده بود تا چله کوچیکه
از جلو در خونه عزیز خاتون که رد شد شنید که صدای شیون میاد
شیرین و شهلا قیامتی راه انداخته بودن.
منصوره دم در رو آب و جارو می کرد.
وصیت خود عزیزخاتون بود که مثالی ِ جشن نیمه‌شعبون همه جا رو آب رو جارو کنند.
خسته و بسته چشم تو چشم شدن.
دل زری هری ریخت.
دیگه کسی نبود که نجاست و کراهت جاپاش رو از کوچه‌ها پاک کنه.
باید اعتراف کنم من هیچ وقت از دیگران نخواسته‌ام که منطقی باشند،
من از آنها خواستم "هم منطق" من باشند.

بروید کلاه‌تان را با خودتان قاضی کنید.
حذف شد.
من ارچه عاشقم ُ رند ُ مست ُ نامه‌سیاه

هزار شکر!

که یاران شهر بی‌گنه‌ند!



غلام همت دُردی‌کشان یک‌رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیه‌ند
.

حافظ
یاد ایام پیشین کرده بودیم امروز، از اوان بهار چشم به راه اردیبهشت می‌نشستیم به انتظار بوی نسترن‌ که هر خاطر مکدری را منور و شمیم بیدمشک که هر تلخ‌کامی را شکرکام می‌کند.
باهار بود ُ نسیم غروب‌های اردیبهشتی ِ تجریش که بوی دربند سوغات می‌اوردُ تحفه‌اش نوبرانه‌ی چاغاله بادام بود و توت طالقون.
امسال اما ....
امسال هیچ از اندرونی‌مان بیرون نرفتیم. تصدق قد و بالایتان، نوبت بهار ما هنوز نرسیده‌ست و صبح دولتمان هنوز ندمیدست که نسیم بهار بی حلاوت حضورتان، زمهریر ِ خزان‌ست و عطر نسترن‌ها و بیدمشک‌ها مزید بر درد فراغ.
ممکن اگر می‌بود ایستادن نفس، به حرمت عشق، الساعه نفس در سینه حبس می‌کردیم که ایام بی شما محبس ِ روحمان‌ست، قبول عذر کنید برای این حرمت‌شکنی.

روزگار فراغ می‌گذرانیم به امید ایام وصال
فی امان الله


یعنی کافیه که به یکی انگ بزنن که زود قضاوت می‌کنی و تند میری، بعد اگه طرف بعد 15 سال یه اعتراضی حرفی حدیثی به چیزی داشته باشه میگن بازم داری تند میری.. بازم داری زود قضاوت می‌کنی!!
کلن دیگه باید لال شه طرف!


منو ببرید قدم‌گاه،

میخوام بس بشینم،

می‌خوام نذر جاپای آقا امام رضا کنم،

می‌خوام تکیه بدم به اون درخته،

چشم بدوزم به اون همه حرز و دخیل،

اون پیرزنه که زری لال ِ و صرع دائی عبدالرحمن رو شفا داد بیاد،

چشم بدوزه تو چشمام،

چادر خاکی کهنه تبرک رو بندازه رو سرم،

من دستم رو بذارم تو دستش،

از تو لگن مِسیش آب بپاچه رو دستام،

بگه شک به دلت راه نده، شک خوف میاره، خوف نکن، خدا آقا خودش هوات رو داره.

بگه آیه الکرسی بخون بعد چاقو زنگ زده اش رو بذاره رو زبونم،

یه قطره خون بزنه بیرون،

بگه حاجت‌روائی دختر ... حاجت‌روا

چشمام و ببندم و باز کنم، بخندیم تو چشمای هم.


زیرلبی بگم : حاجت روائی دختر! حاجت‌روا!

یک

نه
بی‌او
می‌توان بودن


نه
با او
می‌توان گفتن


سعدی

حرف‌ها و کارها و نگاه‌ها و فلان‌ها و بهمان‌هائی هستند که این قابلیت و توانائی رو دارن که شیرین ... دقیقن شیرین هفت سال ، مخاطبشون رو بسوزونن!
نه جای ِ خاصیش رو ها!

دقیقن و مشخصن دل‌ش رو!


این حرف رو قبلن‌ هم گفته بودم، بعد از مدت‌ها مروز یاد یه چیزی افتادم تجدید سوزشی هم شد اتفاقن، دیدم اشاره مجدد بهش خالی از لطف نیست


من باب ِ انصاف

صبح الطلوع که از اندرونی خارج شدیم و قصد آب دادن نباتات ِ باغچه را داشتیم به سنت همیشه‌ی این روزهایمان پیش چشم‌مان بودید، از چهارشنبه ماضی لب از حرف و طنز بسته‌ایم و چَشم به اشک گشوده‌، نباشد نوشتن همین چند کلام ناقص و الکن، عن قریب‌ست که غمباد واسطه ما و حضرت اجل شود، که مرگ را تاب می‌اوریم و یکّه زیاد ُ اخم ُ خوفتان را نه، که باز شکر خدای عزّو جل که هر چه از دوست رسد نیکوست، خواه کنایه و طعنه‌ای باشد و خواه ملاطفت ُ مهری.
بیایید! اطلسی‌هائی که به اسم خودتان قلمه زدم به غنچه نشسته‌اند اما سر ِ شکفتگی ندارند، قدوم مبارکتان، جلوس بهار‌ست برای من و این نباتات ِ زبان‌بسته‌ی چشم‌کشیده به راه.

چشم‌به‌راه آمدنتان
همان عاشق دیرینه‌ی بی‌سرو سامان ِ کویتان.

به تماشای روزهای سپید

باید از فرداها بنویسم ُ امروز رو هم زندگی کنم.
گذشته‌ هم که چه بخوام ُ چه نخوام رو جفت چشمای من جا داره!
بعله!
با تمامِ گاف‌ها و خراب کاری‌ها و شسکت‌ها فیلان ُ بهمانش.


گیر کار اینجاست که باید یه طوری امروز و فردا رُ بنویسی که با هم قاطی نشن.
که اگه بلد نباشی چطوری هر کدوم رو بنویسی باید این احتمال رو هم بدی که گند بزنی به خیلی چیزا.
که اگه گند زدی یه گاف به گافای گذشته ای که همچنان رو تخمِ چشم ِ ما جا دارن اضافه کردی.

یک‌جائی باید فرق توهمات ُ آرزوها و خواسته‌ها و قس‌علی‌هذا رو با چیزی که واقعن داره اتفاق می افته معلوم کنی.

گیریم که دیگران مهم نیستند، ولی اگر خودتم ندونی که چیزی که تو می‌خوای و رویاش رو بهم می‌بافی با چیزی که قراره فردا و فرداها اتفاق بیافته زِمین تا آسمون توفیر داره، ممکنه یه روزی بیاد که بیافتی به گشتن دنیال چیزی که اصلن وجود نداره.

اینو واسه خودت می‌گم‌ها!
دارم بهت درس ِ زندگی می‌دم دخترجون!
سبُک نگیر حرف رُ!

جان ِ خودت اگه این مرزبندری رُ بلد نیستی، غلاف کن قلمت رُ!