ماسال بودم.
سه روز و دو شب تنها.
با ذکرِ من ماه می‌بینم هنوز این کورسویِ روشنو، ولی مطلب اینجاست که دیگه سوسو نمی‌زنم به امیدِ روزیکه منو ببینی.
روزهاست که دارم در مسیرِ مووآن طیِ طریق می‌کنم.
هیچی درست نشده.
حتی میشه گفت بدتر هم شده.
مجبورم خیلی چیزا رو خراب کنم و جمع کنم و دوباره از اول بسازم.
ولی می‌دونم همه‌چیز درست میشه.
بابا جان من شب‌هایِ هجر را گذروندم و زنده‌ام .. منو دستِ کم نگیر.
دکتره می‌گفت آریتمیه خفیفه. یعنی ریتمش تپشِ قلبم درست درمون نیست.
گفت می‌خوای سیگار بکشی بکش .. ولی دیگه نیا پیشِ من. 
دارم راضی میشم به رفتن.
دارن راضیم می‌کنن به رفتن.
دلم می‌خواد به این بگم تو کجا بودی اون موقع که من سر تا پا هیاهو بودم؟ 
خیلی پیرم در مقابلش .. خیلی پیر.
آستانه‌یِ غم.
آستانه‌یِ ویرانی.
آستانه‌یِ در هم شکستن.

غرض اینه که بگم این "آستانه" چه لغتِ قشنگیه و اِلّا که من خیلی وقته همه‌یِ این آستانه‌ها رو رد کردم.
هذا مقام البائس الفقير
هذا مقام الخائف المستجير
هذا مقام المحزون المكروب
هذا مقام المحزون المغموم المهموم
هذا مقام الغريب الغريق
هذا مقام المستوحش الفرق


داشته به یه نفری سربسته در مورد تو حرف میزدم، که حالِ خودم رو وصف کرده باشم، گفتم تو فکر کن یه‌نفری باشه که محزون مغمومِ مهمومِ غریبِ غریق ِ مستوحشِ فرق باشه ... اون منم.
چقدر قشنگه این تیکه‌یِ دعای سحر.
چقدر قبلنا که دینی بود و ایمونی این دعا رو خوندم، اونم زمانی که چمیدونستم محزون کیه؟ مغموم چیه؟ مهموم غریب غریق کی هست؟