من هر روز صبح که بیدار میشوم به خوابیدن بین ِ بازوهای تو فکر می‌کنم.
روز تولدم برام یه جعبه‌ی گل بزرگ بفرست.
عجیب نیست؟ تو همین وبلاگ یک‌بار نوشتم این چیزا رو دوست ندارم. با خودم در صلح نبودم. حالا هستم. بی‌پرده بگم. دوست دارم برام گل بفرستی.
بزرگترین جعبه‌ی گلی که میشه. دسته و تلج گل دوست ندارم. هیجان باز کردن جعبه حالم رو خوب میکنه.یه جعبه‌ی بزرگ و زیبا.
پر از گل. گل‌های سفید. قرمز رو هم دوست ندارم٬ هم خیلی تکراری و دستمالیه٬ هم گویا نماد عشقه که خوب تو عاشقم نبودی که البته چقدر دوست داشتم که باشی.
نامی هم نداشته باشه ولی نشون٬ چرا. مثلن یک چیزی که از اون سال‌ها تو ذهنت مونده و خوبه و خوشمزه‌ست رو بنویسی رو یه برگه و بذاری رو گل‌ها. تهش هم بنویسی jjb3tt
پس شد یه جعبه‌ی بزرگ قشنگ٬ پر از گل‌های سفید٬ بی نام و با نشونه‌ای به پاس سال‌ها روشن نگه داشتن چراغ خانه‌ به تنهایی.
برسد به دست خانم پیرگزی
به آدرس: جردن٬ بالاتر از اسفندیاری٬ نرسیده له اتوبان مدرس٬ خیابان روان‌پور٬ کوچه کمبوجیه٬ پلاک ۴.

تقویم رو چک کردم. تولدم می‌افته پنج‌شنبه. بسپر که قبل ِ ساعت یک برسونن به دستم.
دلم دیگه نمی گیره یوسف.
تو سی و یک سالگی به اونجایی رسیدم که دیگه دلم نگیره.
فارغ از هر چی بوده و شده گام به گام و قدم به قدم با انرژی یه دختر 21 ساله و پختگی یه زن 31 ساله میرم جلو.
خسته که بشم میرم تو تراس دلباز ِ شرکت وایمیستم و تو فکر میکنم.
نه با غم.
نه با حسرت.
نه با امید.
با خنده لبخند.

جای تو وسط ِوسطِ زندگی من خالیه.
کاش جای منم وسط زندگیت خالی باشه یوسف جانم.

میرم پست‌های قدیمی رو میخونم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقل‌خورده قدم‌های بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده می‌خوابم و راضی و با خنده بیدار می‌شم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهره‌ی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.

یه کافه‌ای هست تهِ یه پاساژ قدیمی تو جردن.
اسمش کافه گالری مکثه‌.
پاتوق تنهایی منه.
تنهایی و شکم‌چرونی.
آنجا سراغ من بیا. پنج‌شنبه‌ها ساعت ۳ مثلن.
خصوصا اینکه بعد یازده سال سیگار رو هم ترک کردم و همصحبت داشتن تو کافه حالم رو بهتر میکنه‌.

کاش این روزا که داره خوب میگذره با تو میگذشت.
من هنوز یه وقتایی تصورت میکنم که کنار منی.

دستاورد نداشتن و نبودنت این شد که به جای اینکه دنبال علائق تو باشم علائق خودم رو پیدا کردم.
شاید اگه از اول همین‌کار رو می‌کردم مسیر داستان یه جور دیگه میشد.
ببین زندگی گذشت.
ولی من هنوز چین و چروکِ دور چشمات موقع خنده یادم نمیره.