صبح الطلوع که از اندرونی خارج شدیم و قصد آب دادن نباتات ِ باغچه را داشتیم به سنت همیشهی این روزهایمان پیش چشممان بودید، از چهارشنبه ماضی لب از حرف و طنز بستهایم و چَشم به اشک گشوده، نباشد نوشتن همین چند کلام ناقص و الکن، عن قریبست که غمباد واسطه ما و حضرت اجل شود، که مرگ را تاب میاوریم و یکّه زیاد ُ اخم ُ خوفتان را نه، که باز شکر خدای عزّو جل که هر چه از دوست رسد نیکوست، خواه کنایه و طعنهای باشد و خواه ملاطفت ُ مهری.
بیایید! اطلسیهائی که به اسم خودتان قلمه زدم به غنچه نشستهاند اما سر ِ شکفتگی ندارند، قدوم مبارکتان، جلوس بهارست برای من و این نباتات ِ زبانبستهی چشمکشیده به راه.
چشمبهراه آمدنتان
همان عاشق دیرینهی بیسرو سامان ِ کویتان.
بیایید! اطلسیهائی که به اسم خودتان قلمه زدم به غنچه نشستهاند اما سر ِ شکفتگی ندارند، قدوم مبارکتان، جلوس بهارست برای من و این نباتات ِ زبانبستهی چشمکشیده به راه.
چشمبهراه آمدنتان
همان عاشق دیرینهی بیسرو سامان ِ کویتان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر