من باب ِ انصاف

صبح الطلوع که از اندرونی خارج شدیم و قصد آب دادن نباتات ِ باغچه را داشتیم به سنت همیشه‌ی این روزهایمان پیش چشم‌مان بودید، از چهارشنبه ماضی لب از حرف و طنز بسته‌ایم و چَشم به اشک گشوده‌، نباشد نوشتن همین چند کلام ناقص و الکن، عن قریب‌ست که غمباد واسطه ما و حضرت اجل شود، که مرگ را تاب می‌اوریم و یکّه زیاد ُ اخم ُ خوفتان را نه، که باز شکر خدای عزّو جل که هر چه از دوست رسد نیکوست، خواه کنایه و طعنه‌ای باشد و خواه ملاطفت ُ مهری.
بیایید! اطلسی‌هائی که به اسم خودتان قلمه زدم به غنچه نشسته‌اند اما سر ِ شکفتگی ندارند، قدوم مبارکتان، جلوس بهار‌ست برای من و این نباتات ِ زبان‌بسته‌ی چشم‌کشیده به راه.

چشم‌به‌راه آمدنتان
همان عاشق دیرینه‌ی بی‌سرو سامان ِ کویتان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر