اونقده که دلم برات به آب و آتیش زده بود ..

فکر نمی‌کردم بذاره
زار و زمین‌گیر بشم

جددی میگم اینو ... ازش بعید بود!

جهت ثبت در تاریخ.

به هیچ دیواری نباید تکیه کنم.
هر دیواری یه روزی - و معمولن خیلی ناگهانی- فرو می‌ریزه و هر تکیه‌گاهی - معمولن بدون هیچ خبر قبلی‌ای- پشتت رو خالی می‌کنه.

والله به خدا!

ترسيدن ما چون که هم از بيم بلا بود

اکنون زِ چه ترسيم که در عين بلا-ايم؟

هوم؟ ز ِ چه ترسیم واقعن؟

بدیش اینه که خودت میشی شاکی، خودت میشی

این روزها که امیدوارم بگذرند

بدیش اینه که خودت میشی متهم، خودت میشی قاضی، خودت میشی شاکی.

وُکال بای عم‌قِزی!

زمونه یه طوری پیش رفت و روزگار یه جور ِ ناجوری با من ساخت که همه آهنگا و ساز و آوازای هایده و شجر که هیچ، دیگه حتی این خالطوری‌ مالطوری‌ ها هم شرح پریشانی من و داستان غم ِ پنهونی ِ منو وصف و توصیف می‌کنند.

وُکال بای عم‌قِزی!

زمونه یه طوری پیش رفت و روزگار یه جور ِ ناجوری با من ساخت که همه آهنگا و ساز و آوازای هایده و شجر که هیچ، دیگه حتی این خالطوری‌ مالطوری‌ ها هم شرح پریشانی من و داستان غم ِ پنهونی ِ منو وصف و توصیف می‌کنند.

وا اسفاها همی زنم!

کاش اون‌طور نشده باشه که من فکر می‌کنم،
کاش یه طور خوبی شده باشه که حتی فکرش رو هم نمی‌کنم.


تصمیم گرفتم موهایم را شرابی کنم، یک شرابی ِ خیلی شرابی که تن ِ غالبش قرمز باشد که به نظر خودم خیلی سکسی است. تصمیم هم گرفته بودم که به او بگویم دوستش دارم که خودش با زبان ِ بی‌زبانی حالی‌ام کرد و البته تفحص در گذشته‌ی کوتاه ِ مشتکرمان نیز بیشتر حالی‌ام کرد که بهتر است پایم را از زندگی ِ او بکشم بیرون که البته سمعا و طاعتا.

نمی‌دانم سرِّ اینکه هر جا در زندگی کم آورده‌ام اولین چیزی که زورم به آن رسید موهایم بود چیست، بعدها وبلاگ‌هایم که یکی بعد از دیگری بسته و دی‌اکتیو می‌شدند به این مقوله اضافه شدند.

شاید نخستین زورنمایی ِ من به وسیله‌ی موهایم به زمان شش سالگی برگردد که نمی‌دانم چه شده و من چه می‌خواستم که مادرم اینها گفته بودند نه و من موهایم رو با قیچی ریزریز کرده بودم که عکس کله دگوری‌ام هنوز موجود است. بعدها هم این زور‌نمایی با موهایم در برهه‌های مختلف زندگی به کرات خودش را نشان داد. حالا هم همین است، گیرم که کمی سنتی‌تر شده‌ام، دیگر کوتاهشان نمی‌کنم، به زعم من دختر است و گیسوی کمندش و این مانیفست من است. این بار تصمیم گرفتم که موهایم را شرابی کنم و از این تصمیم خود دلشادم گرچه نمی دانم که بشود که بشود یا نشود.

راستش از اول که شروع به نوشتن کردم نمی‌خواستم این‌همه راجع به موهایم توضیح بدهم. می‌خواستم یک‌طور استعاری درباره ی چیز دیگری صحبت کرده باشم، نیست از حرف رک و صریح خیلی چیزها عایدم شده است، گفتم این بار دری هم به تخته ی استعاره زده باشم. (نیشخند و پوزخند و شیشکی ِ حضار)

دوست دارم موهایم را شرابی کنم، حتی دوست‌تر داشتم که یک هایلایت‌گونه‌ی ملویی هم تویش درآورم ولی نمی‌شود، حتی همین شرابی هم بعید است، مگر با استفاده از موادی که آن را ریموور می‌نامند، چرا؟؟ چون قبلن موهایم را مشکی پرکلاغی کرده‌ام و همان‌موقع که همچین گهی را می‌خوردم مشاطه‌گر ِ عن به من گفت که اگر این رنگ را گذاشتی دیگر وا می‌دهی از رنگ کردن چون هیچ رنگی رویش نمی‌گیرد، و باید اینقدر صبر کنی تا بلند شود این‌موها و تو هی کوتاه کنی و هی بلند شود و تو هی کوتاه کنی و هی بلند شود و تو هی کوتاه کنی تا از شرشان خلاص شوی. ولی من کورتر و کرتر از آن بودم که گوش و چشمم به این چیزها بدهکار باشد، تُن ِ آبی ِ پرکلاغی مرا مسخ کرده بود و البته بعدها مرا به گای ِ عظمی داد ( مستحضر هستید که من الان استعار گونه صحبت می‌کنم و منظورم همین این نیست که به چشم می‌آید).

دوست داشتم و البته دارم که با او بودم، اینکه می‌گویم داشتم خیلی درد دارد، یک دردی دارد که قلب مرا می‌چلاند، اینکه چیزی در این فعل ماضی نهفته است که تمام مضارع و مستقبل مرا تحت شعاع قرار می دهد، اینکه خودم باور کنم که باور کرده‌ام که دیگر نمی‌شود کاری انجام داد. دیگر فرصتی نمانده است. دوست داشتم با او باشم، هنوز هم دوست دارم ولی گویا دیگر نمی‌شود کاری انجام داد، مگر اینکه زمان چیزی را عوض کند. من با فرصت‌سوزی‌هایم با دست‌دست کردنم، با منفی‌بافی‌هایم یه تیوپ ِ بزرگ رنگ ِ مشکی ِ پرکلاغی را با حجم زیادی از اکسیدان 9 مخلوط کرده‌ام و مالیده‌ام به تار به تار ِ زندگی‌ام، حالا دیگر نمی شود کاری کرد، حتی با ریموور، خود ِ این ریمو‌ کردن ها هم کار بیشتری دستم می‌دهد، شاید ظاهر قضیه را تغییر دهد ولی میریند به باطن قضیه، انگاری باید صبر کنم، اینقدر صبر کنم که این روزها بگذرد و من هی نم‌نم آنها را فراموش کنم، بگذرام یک‌ماه بگذرد تا من یک‌ماه را فراموش کنم.
شاید هم باید اصلن قیدشان را بزنم، بروم و از یک کنار موهایم را با نمره‌ی مثلن 4 بزنم و خلاص. که بعید می‌دانم که این شدنی باشد، بعید می‌دانم که در توان من باشد.
من موهایم را دوست دارم، من او را دوست دارم، او ریشه دوانده است در من، و درآوردن ریشه‌های او از من از تن ِ من و از قلب ِ من مرا زیر و زبر می‌کند.

و همین البته.
چه فرقی می‌کنه تو دیگی که دیگه برای ِ من نمی جوشه - و البته از اول هم برای من نمی‌جوشید- سر ِ سگ ِ ارمنی بجوشه یا پلو و چلو ِ عروسی؟
واسه ما که عمری جوش ِ بی‌مایه زده این دیگِ .. ولی واسه شما خوب چیزایی داره می‌جوشه ... خـــــــــــــــــوب!

اگه زندگی واسم چشم تماشا بذاره.

من خیلی از آهنگ‌ها، ترانه‌ها را بی‌اینکه هیچ‌وقت شنیده‌ باشمشان با صدای مادرم شنیده‌ام، که از یک‌جایی به بعد من هم شدم هم‌خوانش، می‌دانستیم کجا را باید بکشیم، کجا را مکث کنیم که دیگری نفس کم نیاورد، کجا را آن‌طور که دوست‌تر داریم سوزنک بخوانیم و کجا راضرب بگیریم.
یک طوری که من هیچ‌وقت نمی‌دانستم این را چه کسی خوانده است و این‌ها، تا اینکه دستم رسید و به اینترنت و فهمیدم حمیرا گند زده است توی ِ ترانه‌ی سوزناک ِ کودکی و نوجوانی ِ من که مادرم می‌خواند:

"ای آشنای ِ خوبم تا زوده برگرد، دیوونه‌ی تو رو دوریت دیوونه‌تر کرد، من ماندم و تو رفتی از راه جدایی، ترسم پشیمان باشی و اما نیایی"

یا فرشته اصلن هم خوب برای ِ آن زن ِ قرمزپوش ِ میدان ِ فردوسی خوب نخوانده است که:

"خیابون خیس و تنها، من و شب راهی ِ فردا، هیچ صدایی نیست تو گوشم، جز صدای خسته‌ی باد"

که اصلن هیچ فرقی نمی‌کند که این ترانه را اصلن فرشته نخوانده است چه رسد به اینکه برای آن زن خوانده باشد و این را شهره همین‌جوری خوانده است، و این ترانه اصلن ترانه‌ی تاریخ‌دار و داستان‌داری نیست و اشتباه ِ حافظه‌ی مادر من است که این طور فکر می‌کند و اصلن هم مهم نیست، من هنوز فکر می‌کنم که این ترانه را فرشته برای همان زن ِ قرمز پوش ِ میدان فردوسی خوانده و من این باگ را باور نمی‌کنم. ولی نه فرشته و نه شهره هیچ کدام نتوانسته‌اند با حی مادر من این تارنه را بخوانند.

یا من ترجیح می دادم هیچ وقت اجرای ِ پوران از ترانه ی "من آن غریب خسته‌ام ، که منتظر نشسته‌ام اگه میشه برگرد" را نشنیده باشم و فقط صدای مادرم باشد که روی این آهنگ سوار شده است.

انگار که فهمیدن ِ حس و حال واقعی ِ خواننده‌های این ترانه‌ها داستان ذهن من از ترانه‌ها را زیر و رو کرده است. انگار یک چیزی تغییر کرده است.

ولی این وسط یک‌ ترانه‌ای خیلی خیلی استثناست. من هیچ‌وقت از بهر نشده بودمش، این است که همیشه مادرم تنها آن را می‌خواند:

"دوست دارم یه دست از آسمون بیاد و ما دو تا رو ببره از اینجا و اونره ابرا بذاره"

اینقدر آسمان ریسمان بافتم که بگویم وقتی این را با صدای نوری هم شنیدم همان‌قدر خوش‌خوشانم که نه .. ولی همانقدر غم را زیر لبم مزمزه کردم.

راستش خوب که فکر می‌کنم میبینم اینجایی که ایستاده‌ام خیلی هم توفیر نمی‌کند که دلم از اون دلای قدیمی باشد که دلش می‌خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره، و گویا اهمیتی هم نداره.

گرچه من همچنان دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو ببره از اینجا و اون‌ور‌تر در تهران، همان خانه‌ای که دیشب هم چراغش خاموش ماند بذاره.


نشسته واسه خودش فال حافظ میگیره تا غزل رو ببینه شروع می‌کنه نعره ی مستانه زدن.

یکی نیست بگه اینکه " من ارچه در نظر یار خاکسار شدم ... رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند" کجاش خوبه؟

گند خوردن به هیکل رقبا واست درمون ِ دلت می‌شه؟

(ژانر اینایی که همه چیزو جدی می‌گیرن!)
می‌رسه یه روزی که حتی اونم کم بیاره، می‌رسه به جایی که دیگه تو نیستی که یه قدم بری جلو دو قدم برگردی عقب، از یه جایی به بعد دیگه حتی طرفت هم زل می زنه تو چشمت و میگه: "دیگه کاری ازت بر نمیاد، تلاشت رو کردی، آفرین! خیلی زور زدی، خیلی مایه گذاشتی، ولی دیگه کاری ازت بر نمیاد ... تموم شد، برو .. برو ... برو ... منم باید برم دیگه، برو خسته‌ای دختر ... برو ... برو بگیر بخواب.

بعد یکی سرش رو می‌ذاره همونجا و دراز می‌کشه ولی تو نیستی .. اونی که سرش رو همونجا گذاشته زمین تو نیستی .. اونه که سرش رو گذاشته رو زمین و نه که خوابیده باشه ... که مرده ... که تو نیستی که کم اوردی، که اونه که مرده، تو هم وا میستی بالا سر جنازه‌اش و نگاش می‌کنی. چیزی نمیگی .. که از اول هم اهل گفتن نبودی .. قرار بود پاسخش گویی به نگاهی که زبون و تو اون بود و همین خز بازی‌ها .. این بار اما حتی نگاش میکنی .. فقط میری .. میری .. میری .. بعد یه جایی می‌رسی که بر می‌گردی و هی بک‌اسپیس می زنی .. هی بک‌اسپیس می‌زنی .. هی بک‌اسپیس می‌زنی ... بعد هم یه نقطه می‌ذاری و تموم.

رَحَمَ الله ُ من یَقرٱ و فاتحة مَعَ الْصلوات!

توی فیلم افسانه‌ی 1900، یک جایی 1900 بر می‌گردد می‌گوید می‌دونی چرا از کشتی پیاده نشدم؟ من از چیزی که دیدم نترسیدم، من از چیزی که نمیدیدم ترسیدم.

1900 واستاد و به شهر نگاه کرد، گمونم به نیویورک، بهد منتهتن رو دید و حجم عظیم و بلند و بی‌قواره ی ساختمونا و خیابونا .. پشیمون شد و برگشت تو کشتی. همه فکر کردن که این بنده‌خدایی که همه عمرش از تولد تا مرگ تو کشتی بوده حکمن از دیدن اون همه ساختمون و خیابون و آدم تکنولوژی ترسیده، ولی گفت من از چیزی که دیدم نترسیدم، از چیزی که ندیدم ترسیدم! از انتهایی که واسه اون شهر بی‌نهایت نمیشد متصور بود. اون از اینکه نهایت و انتهایی واسه شهر در اندشتی که جلوش بود نمیدید ترسید.

من؟ من از چی دارم می ترسم؟

من فکر کنم از چیزی که نمیبینم می ترسم
به زودی در این مکان مراسم سفید کردن ِ گلیم ِ بخت کسی که سیاه بافته شده، بدون استفاده از آب زمزم و کوثر وهر نوع ماده‌ی سفید‌کننده‌ی دیگری برگزار خواهدشد ... با ما باشید.


می‌رسه یه روزی که حتی اونم کم بیاره، می‌رسه به جایی که دیگه تو نیستی که یه قدم بری جلو دو قدم برگردی عقب، از یه جایی به بعد دیگه حتی طرفت هم زل می زنه تو چشمت و میگه: "دیگه کاری ازت بر نمیاد، تلاشت رو کردی، آفرین! خیلی زور زدی، خیلی مایه گذاشتی، ولی دیگه کاری ازت بر نمیاد ... تموم شد، برو .. برو ... برو ... منم باید برم دیگه، برو خسته‌ای دختر ... برو ... برو بگیر بخواب.

بعد یکی سرش رو می‌ذاره همونجا و دراز می‌کشه ولی تو نیستی .. اونی که سرش رو همونجا گذاشته زمین تو نیستی .. اونه که سرش رو گذاشته رو زمین و نه که خوابیده باشه ... که مرده ... که تو نیستی که کم اوردی، که اونه که مرده، تو هم وا میستی بالا سر جنازه‌اش و نگاش می‌کنی. چیزی نمیگی .. که از اول هم اهل گفتن نبودی .. قرار بود پاسخش گویی به نگاهی که زبون و تو اون بود و همین خز بازی‌ها .. این بار اما حتی نگاش میکنی .. فقط میری .. میری .. میری .. بعد یه جایی می‌رسی که بر می‌گردی و هی بک‌اسپیس می زنی .. هی بک‌اسپیس می‌زنی .. هی بک‌اسپیس می‌زنی ... بعد هم یه نقطه می‌ذاری و تموم.

رَحَمَ الله ُ من یَقرٱ و فاتحة مَعَ الْصلوات!


این وبلاگ مجددن آپ‌دیت می‌شود
یک نفر به من گفت که در زمان مانده‌ام، متوقف شده‌ام و ایستاگونه به زیستن ادامه می‌دهم و با غم خو کرده‌ام و با اشک انس گرفته‌ام، باور کنید یا نه همین‌ها را می‌گفت، یک‌طوری هم می‌گفت که مثلن به تن آدم سیخ و سوخ شود و یک‌هو دربیایم که آآآآآآآآآه متحول شدم!
دوست خوبی است همین بنده‌ی خدا که این‌ها را می‌گفت ولی خوب راستش آه کشیدنم نیامد، و البته تحولی هم در کار نبود، خیلی هم خودداری پیشه کردم و البته ریا و دورویی کردم که همانجا نگفتم برو در ِ کونت را بذار و فقط گفتم پاشو جمع کن کاسه و کوزه‌ات را. امید وارم وقتی این جمله را می‌خواند - منظورم همان جمله‌ایست که او را به گذاشتن درش فرا می‌خواندم- بهش بر نخورد، ولی خوب واقعیت امر این است که چنین قضاوت‌هایی را احمقانه می‌دانم.
اینکه شما فقط در حوزه‌ی اندکی از زندگی ِ دیگران آمد و شد داشته باشید و بر اساس همان بعد اندک و تغییرات رفتاری که شاید طرفتان نسبت به مثلن 24 سالگی‌اش داشته او را قضاوت کنید به نظرم یک‌جوراهایی سفاهت شما را و حتی من را می رساند. که از این گذشته به نظر من اصولن دیگران را قضاوت کردن شرط لازم و کافی برای اعطای مدال شوالیه .. نه ببخشید مدال سفاهت به آن طرف است!


یک‌چیزهایی تمام شده است.
من این را باور دارم؟ کدام را؟ همین را که یک‌چیزهایی تمام شده است، نمی‌دانم، نمی‌دانم.
اصلن باید یه روز کامل .. نه .. باید یک عمر کامل بنشینم فکر کنم اصلن مگر چیزی شروع شده بود که حالا تمام شود؟ باید اول جواب ِ این سوال را پیدا کنم، جوابم به سوال اول وابستگی تامُّ و تمام دارد به جوابم به سوال ِ دوم. در حقیقت اول باید سوال دوم را می‌پرسیدم. این است که می‌گویم که گاهی خط زمانی فکری ام بهم می‌ریزد، اول، دوم را می‌گویم و بعد از دوم اول را.
کاری هم که به باور من نداشته باشیم از ظاهر امر این‌طور معلوم است که یک چیزهایی تمام شده است. حتی ممکن است بی‌انکه هیچ‌وقت چیزی شروع شده باشد یک‌مرتبه و به ناگهان تمام شده باشد. مانند زنی که با قلبی پر از شور و حرارت به بِیبی‌چک ِ میان انگشتان خود نگاه می‌کند و طلوع اندک ِ اندک ِ دو خط را بر روی نوار می‌بیند و خوشحال می‌شود، یک‌هو "مادری" می‌دود میان تنش، میان بند به بند وجودش، میان سلول به سلول اندامش، یک روز می‌گذرد، دو روز می‌گذرد، سه روز می‌گذرد، آن زن مادر است بعد یک‌هو کاغذی را دستش می‌دهند که می‌گوید نه! تو مادر نیستی! فقط کمی هورمون‌های بدنت بازی دراورده بودند. یک‌هو مادر بودن تمام شده است! آن زن حامله نبوده ولی چه کسی می‌تواند بگوید که او در آن روزها در آن لحظه‌ی دیدن دو خط بی‌بی‌چک مادر نشده، مادری نکرده؟
چیزی که وجود نداشته، دارای ِ وجود انگاشته شده و این وجود ِ بی‌وجود یک‌هو از دست رفته است.
یک‌چیزهایی تمام شده است، من آنقدر این‌دست و آن دست کرده‌ام که یک‌چیزهایی تمام شد. بهتر بگویم، من آنقدر این دست و آن دست کرده‌ام که فرصت شروع ِچیز‌هایی را از دست داده‌ام گرچه مطمئن هم نیستم که آن چیزها می‌شد که شروع بشوند یا نه.
حالا مساله اینجاست که این چیزها برای من تمام نشده‌اند، برای او تمام شده‌اند و نکته‌ی ماجرا اینجاست که او هرگز از چیزی که در قلب من می‌تپیده و میان مغز من می‌دویده خبر نداشته است.
چیزهایی که هرگز شروع نشده بودند برای اویی که از چیزهایی که ممکن بود شروع بشوند تمام شده‌اند بی‌آنکه او بداند چیزهایی بود که می‌توانستند شروع بشود.
کمی پیچیده شد انگار.
می‌خواستم این پست را این طور شروع کنم : با احترام خم می‌شوم و گلی می گذارم بر روی مزار گذشته و روز روز ِ بسیار گهی است، ولی یک هو از خودم پرسیدم من به تمام شدن چیز‌ها ایمان دارم؟ من به آنچه ظاهر امر نشان می‌دهد اعتقاد دارم؟ مگر در این دو سال و خورده‌ای ظاهر امر چیز دیگری نشان می‌داد که حالا بخواهم گلی بگذارم بر روی مزار گذشته.
این شد که نوشتم چیزهایی تمام شده. و الا آخر ِ پست

خانه.
خانه!
خانه؟
خانه ...

خانه برای من مفهوم دو پهلویی است. حتی فکر می‌کنم برای خیلی‌های دیگر هم مفهوم دو پهلو و حتی چند پهلویی باشد. یک‌جوراهایی شمشیر دو لب و دو تیغ بوده است. بهترین احساسات دنیا را از این خانه و ساکنان این خانه گرفته‌ام ولی این باعث نباشد که سر چمشه متعارض‌ترین و متنقاض‌ترین احساستم نیز همین خانه و ساکنانش نباشد. این است که بعضی‌وقت‌ها موقع نوشتن خیلی ناخودآگاه بعد از آنگه ه خانه را تایپ کردم نقطه می‌گذارم و می‌روم سطر بعدی. یه وقت‌هایی علامت تعجب بعد از خانه بیشتر و بهتر گویایا تمام چیزی است که در قلب و ذهن من جولان می‌دهد و گاهی هم علامت سوال می شود تمام احساس من نسبت به این کلمه‌ی چهار حرفی.

یه وقتی بود که تصمیم گرفتم برای او بنویسم، بعد تصمیم گرفتم انتهای هیچ کلمه و هیچ جمله‌ای را سه نقطه نگذارمة می‌خواستم خیلی صریح بنویسم و خیلی بی‌پرده، شد. توانستم، اما باز هم یک‌جای کار میلنگید. بعدها فهمیدم که تنها صراحت گفتار من کافی نیست، من به صراحت شنیدن او احتیاج دارم، دریغا که آنقد سد‌ها و فاصله‌ها و تفاهم‌ها و سو‌تفاهم‌ها بینمان بود که چیزی از آن نوشته‌های صریح و بی‌پرده نصیبم نشد، مع‌هذا همان موقع‌هم کم نبود زمان‌هایی که دلم می‌خواست اسمش رو بنویسم و بعدش ... بگذارم و تکیه بدهم به این صندلی کذایی و نگاهش کنم، می‌دانید عکسش بک‌گراند همین مانتیوری است که الان پایش نشسته‌ام برای همین است که من مدت زیادی از روز را پای این سیستم می‌گذارنم.

میبینید بازهم رشته‌ی کلام به فنا رفت، می خواستم بگویم همان سه نقطه‌ها که به تنهایی نباید بار معنایی خاصی می‌داشتند در آن لحظه تمام احساس من رو خیلی صریح و شفاف بیان می‌کردند. حالا هم هیمن است، اگر بخواهم بنویسم خانه نمینویسم خانه بلکه می‌نویسم "خانه ...".

خانه ...
خانه ...
خانه ...

دوستش دارم؟ بله! خیلی زیاد، هم خودش را در معنایی فیزیکی هم خودش را در معنای قلبی هم ساکنانش را، چه ساکنان فعلی‌اش را چه ساکنان رفته‌اش را. ولی حسی در من است که می‌کوید مدت اقامتم در "خانه ..." در این مفهوم تمام شده است. نه اینکه اینجا دیگر خانه‌ی من نباشد. من به "خانه ..." در معنای جدیدتری نیاز دارم، در معنای یک مِلک و مُلک ِ شخصی، بی‌هیچ حضور اضافه‌ای، من صاحل مِلک ِ خود و سلطان و ملکه‌ی مُلک ِ خود خواهم بود و به تنهایی خود حکومت خواهم کرد.

این را هم نوشتم جهت ثبت در تاریخ.
دیشب و خسته از راه و کوفته از کمبود خواب و خسته و کوفته از حجم اسلاید‌های ساخته‌نشده‌ای که باید برای امروز تنظیم می‌شدند تصمیمی گرفتم که الان که این‌ها را تایپ می‌کنم از تصمیم خود دلشادم.
تمام کتاب‌هایی که تو این دو سال و خورده‌ای برایش خریده بودم از قفسه‌ی کتابخانه‌ی اطاقم بیرون اوردم و جلوی خودم قطار کردم. بچه که بودم هر وقت چیزهایی در خانه دنبال هم قرار می‌گرفت و یا به قول مادرم قطار می‌شد می‌گفتند مهمان می‌آید خانه رو جمع و جور کنید. من مهمان دوست داشتم و در قطار کردن ِ چیزها ید طولایی داشتم. ولی این‌بار که کتاب‌هایی را که در این دو سال خورده‌ای برایش خریده بودم رو قطار می‌کردم حوصله‌ی مهمان که هیچ، حوصله‌ی زن ِ شکسته و صبور و مهربان ِ این خانه که حالا مدت‌هاست همراه من تنها ساکنین دائمی ِ این خانه هستند را نیز نداشتم حتی اگر می‌شد خودم را نیز از این پروسه حذف می‌کردم، حیف که انجام فعل قطار کردن و تبعات آن نیاز به یک فاعل داشت و انجام فعل بدون فاعل امر بعیدی به نظر می‌رسد.

صفحه‌ی اول بعضی از کتاب‌ها سفید بود. برای بعضی‌هایشان تاریخ خرید نوشته بودم. برای بعضی‌هایشان تاریخ خرید و نام کتاب‌فروشی و یا نمایشگاهی که کتاب خریده شده. تو صفحه‌ی اول بعضی‌هایشان نوشته بودم: " برای ِ تو"، حتی کسره‌ی رابط میان "برای" و "تو" را هم نوشتم. اصلن بگذارید اعترافی کنم، کتابخانه‌ام 3 قفسه دارد یا بهتر بگویم تا دیشب داشت به اسم‌های "برای ِ تو - یک"، "برای تو - دو" و "برای تو - سه". گفتم که کتابهایشان را بیرون آوردم و جلوی خودم قطار کردم. یک، دو، سه، چهار .... صد و نوزده، از آن روز صبح ِ دی‌ماهی ِ سال ِ هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی صد و نوزده کتاب برایش خریده بودم که حالا همه شان در دو کارتون مکعب مستطیل کوچک بسته بندی شده‌اند و همین امروز و فردا به یک کتابخانه، شاید کتابخانه‌ی طرشت اهدا می‌شوند.

داشت یادم می‌رفت، جمله‌ام شکسته شد. رسمم این نیست که اینجا جملات را ویرایش کنم، از آن صبح دیماهی چند روز گذشته است، گمانم دو سال و یک ماه زمان منصفانه‌ای برایش باشد. که می‌کند به عبارتی (365*2) + 30 = 760 ، بله 760 روز گذشته است. ازتان می‌خواهم یک لحظه سکوت کنید. چشم‌هایتان را ببنید و دوباره باز کنید. یک نفس عمیق بکشید و دوباره حاصل ضرب و جمع قبلی را بخوانید، هفتصد و شصت روز گذشته است که می‌کند به عبارتی بیست و پنج ماه و به عبارت دیگر 108 هفته و چند روز اعشار.

که با زبان نجوم می‌شود گفت در این مدت زمین هفتصد و شصت بار به دور خودش چرخیده است و ماه هم 108 بار دور زمین گردیده است و زمین هم وارد سومین دور چرخش خود به دور خورشید شده است ... من هفتصد و شصت بار البته به توان n دور خودم چرخیده و دور زندگی چرخیده ام و دور او چرخیده ام و البته مخلص کلام که به گا رفته ام.

باز هم رشته‌ی کلام از کفم رفت. اصلن یادم نمی‌آید برای چه شروع کردم به اینکه چند روز گذشته است و چند ماه گذشته است و چند فیلان بیسار شده است. شاید می‌خواستم آخرش بنویسم که 760 ÷ 119 = 6 و خورده‌ای که آخرش بگویم هر 6 و روز و خورده‌ای یک بار به طور متوسط البته، رفته‌ام یکی از کتابخانه‌های این شهر کذا و بخشی از احساسم را آنجا خرج کرده‌ام و آمده‌ام خانه و نمی دانم کی سه قفسه از قفسه‌های کتباخانه‌ام حالا شده است برای ِ تو وفیلان و بیسار، روزهایی که پول کرایه تاکسی هم نداشتم، روزهایی که برف می امده، روزهایی که دستم شکسته بوده، روز‌هایی که قلبم شکسته بوده، روزهایی که خودم شکسته بودم، روزهایی که حتی آن روزها هم شکسته بودند و الا آخر، گرچه بعید می‌دانم که مقصودم از شمردن روزها و و اینا ریدن به آن عدد شش و خورده‌ای باشد.

بگذریم من این روزها رشته‌ یکلام هی از دستم بیرون می‌رود. گفتم کتاب‌ها رو قطار کردم و برخلاف کودکی حوصله هیچ کس رو نداشتم؟ بله گمانم دو بار هم گفتم. فکر که کردم چه چیز باید اول صفحه‌ی این کتابها بنویسم کمی مردد ماندم. این کتاب‌ها جزء اموال من نیستند. درست است که ساکن خانه ما بودند ولی جزء اموال من نیستند. باید چیزی می‌نوشتم که از زبان او باشد، این کار سخت است. من زبان او را بلد نیستم. بعد فکر کردم باید چیزی باشد که که جور خاصی باشد. نوشتم از طرف میم برای من و از طرف من برای شما. البته جای "من" اسم او را گذاشتم. اسمش قشنگ است. بعد هم یک لبخند کج‌طوری زدم گمانم.

حالا کتاب‌ها در دو کارتون کوچک بسته بندی شده‌اند و اینجا هستند همین الان پایم را رویشان گذاشته‌ام، دوست دارم اهدایشان کنم، دوست دارم مردمانی کتاب‌هایی را بخوانند که من دوست داشتم سرم روی شانه‌ی او باشد و او برای من بخواند و من خوابم ببرد آرام آرام و او سر مرا روی بالش گبذارد و خودش دوباره بخواند. دوست دارم مردمانی این جمله اول کتاب را بخوانند. ولی فکر میکنم بخشیدن کتاب‌هایی که ما من نیستند و فقط ساکن خانه‌ی ما هستند شاید خیلی کار درستی نباشد. شاید هم دارم سخت میگیرم. شاید آسان گرفتم.


اگر چشمه‌ی واژه از هم نخشکد

تمام احساسم رو می‌تونم بریزم توی یه کلمه و بذارمش توی ِ یه گیومه و اسمش رو بذارم: "آگاهی" ... این تمام احساسم نسبت به چیزیه که حالا می‌دونمش. یه تیغ دو لبه که تا عمیق‌ترین قسمت قلبم رو ارضا می‌کنه و بسیار محکم‌تر از چیزی که تو تمام این دو سال و خورده‌ای بودم به مغزم فرمان می‌ده.

منظورم چیزی شبیه شهود نیست .. منظورم برملا شدن ناگهانی یه راز و معما نیست .. منظورم کشف ناگهانی یک جواب نیست ...

چیزی فراتر از یک شهود ناگهانی .. منظور من یک آگاهی تدریجیه که تنها عنصر ناگهانیش باز شدن اولین شکوفه‌ی اونه. من لحظه‌ی باز شدن اولین شکوفه‌ی درخت آگاهیم رو دارم به عینه و با چشم‌های خودم می‌بینیم و به احترامش با یه قامت شکسته رو پا ایستادم.


ولی باز هم زنده‌باد آگاهی!