گفت: نه اين که من تو يکی از ستاره‌هام؟ نه اين که من تو يکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برايت مثل اين خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هايی خواهی داشت که بلدند بخندند!
......................................
این است حکایت ِ من با چراغ‌های خاموش و روشن ِ خانه‌های تهران!
این نامه‌ها را می‌نویسم، پستشان می‌کنم اینجا، تا گیرنده شان که باشد.