دوم تیر ماه ست.
باران میآید.
من اما ... .
دستمان به نوشتن نمیرود و چشممان با دیدن سر عناد دارد و گوشمان را تاب نشیدن نماندهست و پایمان ماندهست از رفتن و زبان قاصر مانده از گفتن که بیحضورتان نوشتنی و دیدنی و شنیدنی و رفتنی و گفتنی به محال ذاتی میماند، لا اِرادَنی!
بطون این قلب را هم اگر هنوز تپیدنی مانده از حُرمِ حضورستُ حرمت ِ عاشقی.
دیده به راه دوختهی قدومتان.
بطون این قلب را هم اگر هنوز تپیدنی مانده از حُرمِ حضورستُ حرمت ِ عاشقی.
دیده به راه دوختهی قدومتان.
باید صد و خورده ای سال قبل به دنیا میاومد... اونم نه بیست و پنج مهر ... شاید مثلن چهاردهم جمادیالثانی 1294...
که البته تاریخی بود که میرزا سحاب علوی بعد خوندن اذون تو گوشش پشت قران یادگار سفر کربلای آقاش نوشته بود.
همون دوره ای که ناصرالدین شاه راهی دیار فرنگ شده بود و قشون قزاق کل شهر ها رو قرق کرده بودن.
اون باید عذرا، دختر تازه بالغی بود که صبح یکی از روزهای دوازده سالگیش بیبی بند انداز با نخ و بند و موچین و سرمه و وسمه با همراهی ِ دف و دایرهی زنهای فامیل و محل به سراغش اومد تا دخترانگی رو از چهرهاش پاک کنه و پیشنماز مسجد خلیل رحمان اومد تا اونو عقد مرد بیست و پنج سالهای کنه که بیاینکه هیچ وقت حتی باهاش چشم تو چشم شده باشه قرار بود سه شب بعد دخترانگی را از بدنش پاک کنه.
باید قبل پونزده سالگیش اسمش رو با "مادر ِ اکبر" طاق میزد.
تا بیست و سه سالگی چهار تا بچه میزائید و البته یک بار تو دخمهی اکرم حمومی و زیر دست آمنه قابله بچه مینداخت .... چون به بسته شدن نطفهی حیض مشکوک بود.
باید خوب غذا میپخت، خوب میزائید، خوب اطاعت میکرد، خوب کتک میخورد، خوب شست و شوی و رفت و روب میکرد، خوب آبروداریه جشن ِ حنابندون ِ بابای ِ بچههاش رو میکرد،
باید قبل از سی سالگی داماددار میشد و شونهبهشونه ی هووی ترک زبان خنچهی عروس و ظرف حنا رو تزئین میکرد.
با دستهائی ترک خورده، شکمی برآمده از حاملگی های پشت سر هم و پاهائی قوی و تنومند و انگشتهئی نتراشیده با مفصلهایی برحسته و چشمایی کمسو.
باید قبل از چِل سالگی تشک دو نفرهاش رو به پنبهزن میداد تا پنبههاش را بزنه و دو تا تشک یکنفره درست کنه... یکی برای خواب اون تو اطاق کوچک تر خانه و یکی هم برای تخت بهارنشین حیاط
باید تو چل و پنج سالگی بعد از شنیدن خبر عاشق شدن فخری به عباس پسر بزرگ جاریش لب به دندون میگزید و سر تاسف تکون میداد و به بی آبروئی خاندان افسوس میخورد و عشق رو چیزی دور، رسواکننده، ممنوعه، و حتی برای حرام برای زن میدونست.
باید تو بهار پنجاه سالگی دیگهای مسی نذری پزون ِ را از زیرزمین بیرون میکشید و مثقال به مثقال زعفران میسابید تا سفرهی شام ِ ختنهسورون ِ سومین بچه و اولین پسر ِ هووی ِ دومش را رنگینتر خوش رنگ و لعاب تر بچینه.
باید تو پنجاه و پنج سالگی "مادر اکبر" رو با "پیرزال " طاق میزد، شبها در راهروهای جلوی مطبخ میخوابید، فکر نمیکرد، کم حرف میزد، با موهائی با ریشههای خاکستری با صدائی دو رگه، با چشمایی بیفروع
باید بعد از پنجاه و هشت سالگی پیرزنی کتاب ُ دعا به دست بود که از شوهر خودش هم حجاب می کرد
و یه جائی بین شصت و خورده ای سالگی تو بحبوحهی متفقین و متحدین کنج قبرستان ابن بابویه دفن میشد با یک سنگ قبر سبز بدون اینکه هیچوقت حتی به عشق فکر کرده باشه.
واسه بعضیا، عشق باید همیشه حریم ممنوعه باقی بمونه ... این براشون وزنهی سنگینیه ... سنگینتر از یه عمر زندگی
یه نفر هست که اشتباهی به دنیا اومده
باید صد و خورده ای سال قبل به دنیا میاومد... اونم نه بیست و پنج مهر ... شاید مثلن چهاردهم جمادیالثانی 1294...
این متن رو قبلن جای ِ دیگهای و البته با ضمیر دیگهای نوشته بودم، مصداق احوالات الانم نیست، چون تصویرسازیش رو شخصن دوست دارم با کمی تغییر نگارشی اینجا هم نوشتمش.
که البته تاریخی بود که میرزا سحاب علوی بعد خوندن اذون تو گوشش پشت قران یادگار سفر کربلای آقاش نوشته بود.
همون دوره ای که ناصرالدین شاه راهی دیار فرنگ شده بود و قشون قزاق کل شهر ها رو قرق کرده بودن.
اون باید عذرا، دختر تازه بالغی بود که صبح یکی از روزهای دوازده سالگیش بیبی بند انداز با نخ و بند و موچین و سرمه و وسمه با همراهی ِ دف و دایرهی زنهای فامیل و محل به سراغش اومد تا دخترانگی رو از چهرهاش پاک کنه و پیشنماز مسجد خلیل رحمان اومد تا اونو عقد مرد بیست و پنج سالهای کنه که بیاینکه هیچ وقت حتی باهاش چشم تو چشم شده باشه قرار بود سه شب بعد دخترانگی را از بدنش پاک کنه.
باید قبل پونزده سالگیش اسمش رو با "مادر ِ اکبر" طاق میزد.
تا بیست و سه سالگی چهار تا بچه میزائید و البته یک بار تو دخمهی اکرم حمومی و زیر دست آمنه قابله بچه مینداخت .... چون به بسته شدن نطفهی حیض مشکوک بود.
باید خوب غذا میپخت، خوب میزائید، خوب اطاعت میکرد، خوب کتک میخورد، خوب شست و شوی و رفت و روب میکرد، خوب آبروداریه جشن ِ حنابندون ِ بابای ِ بچههاش رو میکرد،
باید قبل از سی سالگی داماددار میشد و شونهبهشونه ی هووی ترک زبان خنچهی عروس و ظرف حنا رو تزئین میکرد.
با دستهائی ترک خورده، شکمی برآمده از حاملگی های پشت سر هم و پاهائی قوی و تنومند و انگشتهئی نتراشیده با مفصلهایی برحسته و چشمایی کمسو.
باید قبل از چِل سالگی تشک دو نفرهاش رو به پنبهزن میداد تا پنبههاش را بزنه و دو تا تشک یکنفره درست کنه... یکی برای خواب اون تو اطاق کوچک تر خانه و یکی هم برای تخت بهارنشین حیاط
باید تو چل و پنج سالگی بعد از شنیدن خبر عاشق شدن فخری به عباس پسر بزرگ جاریش لب به دندون میگزید و سر تاسف تکون میداد و به بی آبروئی خاندان افسوس میخورد و عشق رو چیزی دور، رسواکننده، ممنوعه، و حتی برای حرام برای زن میدونست.
باید تو بهار پنجاه سالگی دیگهای مسی نذری پزون ِ را از زیرزمین بیرون میکشید و مثقال به مثقال زعفران میسابید تا سفرهی شام ِ ختنهسورون ِ سومین بچه و اولین پسر ِ هووی ِ دومش را رنگینتر خوش رنگ و لعاب تر بچینه.
باید تو پنجاه و پنج سالگی "مادر اکبر" رو با "پیرزال " طاق میزد، شبها در راهروهای جلوی مطبخ میخوابید، فکر نمیکرد، کم حرف میزد، با موهائی با ریشههای خاکستری با صدائی دو رگه، با چشمایی بیفروع
باید بعد از پنجاه و هشت سالگی پیرزنی کتاب ُ دعا به دست بود که از شوهر خودش هم حجاب می کرد
و یه جائی بین شصت و خورده ای سالگی تو بحبوحهی متفقین و متحدین کنج قبرستان ابن بابویه دفن میشد با یک سنگ قبر سبز بدون اینکه هیچوقت حتی به عشق فکر کرده باشه.
واسه بعضیا، عشق باید همیشه حریم ممنوعه باقی بمونه ... این براشون وزنهی سنگینیه ... سنگینتر از یه عمر زندگی
یه نفر هست که اشتباهی به دنیا اومده
باید صد و خورده ای سال قبل به دنیا میاومد... اونم نه بیست و پنج مهر ... شاید مثلن چهاردهم جمادیالثانی 1294...
این متن رو قبلن جای ِ دیگهای و البته با ضمیر دیگهای نوشته بودم، مصداق احوالات الانم نیست، چون تصویرسازیش رو شخصن دوست دارم با کمی تغییر نگارشی اینجا هم نوشتمش.
که مرا طاقت ِ نادیدن ِ دیدار تو نیست
خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچه ی ما راه به در می نرود!
سعدی
عزم سفر شیراز داشتیمُ حالا راهی سفریم به ارادهی حق تعالا که سنگ صبورِ سوادیِ سوزناکِ سازِ ناکوکِ این دلِ پریشانست و مرهمِ زخمِ نبودُ دوریِ شما که تکرار مکرارتست گفتن از لطفِ حضورتان که این شیدایِ شوریده را جز این تکرار تسلی نمیدهد.
به توصیه اهل دل پیش از عزیمت به ولایت شعر و شراب تفالی به حضرت حافظ رزدیم از عجبم که باز فالمان در غزل :
به توصیه اهل دل پیش از عزیمت به ولایت شعر و شراب تفالی به حضرت حافظ رزدیم از عجبم که باز فالمان در غزل :
دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
نشست
باز حواله داده شدیم به خودمان.
باز حواله داده شدیم به خودمان.
چشم سر به راه میدوزیمُ دیدهیِ دل به فردا.
اشتراک در:
پستها (Atom)