یک چیزی هست که هی توی سرم تکرار میشود.
یکی داره تو سرم کمونچه میزنه
فکر کردم دلم میخواهد بروم شمال. ولی آیا واقعن دلم میخواهد بروم شمال؟؟ نمیدانم.
دلم سرما میخواهد. این دفعهی اولی است که دلم سرما میخواهد. ولی آیا دلم واقعن سرما میخواهد. فکر میکنم همینطورست، دلم واقعن سرما می خواهد. سرمای مرطوب
فکر میکنم طبع آدمها عوض میشود.
طبع من عوض شده است. طبیعت من عوض شده است.
قبلنها اینطور نبودم من. گرما دوست بودم و گرما دیده.
چه شده است؟
نمیدانم.
این نامه میتوانست سر و ته بیشتری داشته باشد اگر دیسک گردن، خواهر مرا نمیگایید.
*هنوز میروم پارک عباسآباد. تجبرههایی که هیچ وقت به وقت تجربه نشد باعث شده بخشی از من آنجا باقی بماند.
**داوود آزاد داره خواهر مادرم رو یکی میکنه رسمن و عرفن و اون هم به صورت غیر شرعی!
در کمال به فنا رفتگی
گلچهره ... گلچهره ... رو سر بنه به بالین تنها من ِ همه جور به گا رفته رو رها کن ... من که حلال مشکلات تو نیستم دختر ... اصلن به من چه که اون نغمه سر چرا جدا شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)