میرم پستهای قدیمی رو میخونم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقلخورده قدمهای بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده میخوابم و راضی و با خنده بیدار میشم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهرهی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.
گویا غمگین ببودم ولی عمق ز اندوهی که احتملا اون موقتع داشتم رو به خاطر نمیارم.
خواستم اینجا برای خودم بنویسم که این روزها دارم خندان و محکم و آروم و صیقلخورده قدمهای بزرگ برمیدارم و راضی و با خنده میخوابم و راضی و با خنده بیدار میشم.
شاید چند سال دیگه همونطور که غم ها کمرنگ شدن {و البته خنده و چهرهی تو هرگز تو ذهنمکمرنگ نشد} این آرامش هم کمرنگ شده باشه. شاید نیاز داشته باشم چیزهایی رو به خودم یادآور شم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر