یاد این افتادم اون اولا که برات مینوشتم، چقدر دل خوش کرده بودم که یکی از اون آیپیها هستی که وبلاگم رو میخونه، چه پارهای شدم تا آیپی ِ سیستمت رو پیدا کردم، چقدر طول کشید تا باور کنم تو روحت از هیچی خبر نداره.
چقدر بزرگ شدم پسر ... چقدر بزرگ شدم... اونقدری که حالا دیگه توفیر نداره بخونی یا نخونی... بازی شروع نشده تموم شده.
چراغای اون خونهای که من براش نامه مینویسم دیگه هیچوقت قرار نیست روشن شه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر