گفتم اگر امشب (آن شب ِ مگو را میگویم) را گریه نکنم، دوام میآورم.
آن شب (همان شب ِ مگو را میگویم) گریه نکردم و دیگر از آن شب به بعد گریه نکردم و دوام آوردم.
حالا حرفم این است که یک بخشی از من تصعید شد.
خیلی ناگهانی.
حتی نه مثل نفتالینهایی که در آن بهارهای دور ِ خانههای سزمانی ِ نیشابور مامان لابهلای لباسها میگذاشت تا بید آنها را نزند و بیآنکه من بفهمم هی کوچک میشدند و هی کوچک میشدند تا یک روز که دیگر نبودند.
حتی نه مثل آنها.
بخشی از من تصعید شده است. تصعید یعنی تبدیل مستقیم جامد به گاز، یعنی نیست شدن یه هست. خیلی ناگهانی. یعنی نگاهش که میکردم بود و در کسری از زمانی که برای چشم بر هم زدن لازم است دیگر نبود.
و من دست میکشم روی این جای خالی.
و من دست میشکم روی این جای خالی.
و من دست میکشم روی این جای خالی.
و همهی ما باید حرمتدار جاهای خالی باشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر