اگه زندگی واسم چشم تماشا بذاره.

من خیلی از آهنگ‌ها، ترانه‌ها را بی‌اینکه هیچ‌وقت شنیده‌ باشمشان با صدای مادرم شنیده‌ام، که از یک‌جایی به بعد من هم شدم هم‌خوانش، می‌دانستیم کجا را باید بکشیم، کجا را مکث کنیم که دیگری نفس کم نیاورد، کجا را آن‌طور که دوست‌تر داریم سوزنک بخوانیم و کجا راضرب بگیریم.
یک طوری که من هیچ‌وقت نمی‌دانستم این را چه کسی خوانده است و این‌ها، تا اینکه دستم رسید و به اینترنت و فهمیدم حمیرا گند زده است توی ِ ترانه‌ی سوزناک ِ کودکی و نوجوانی ِ من که مادرم می‌خواند:

"ای آشنای ِ خوبم تا زوده برگرد، دیوونه‌ی تو رو دوریت دیوونه‌تر کرد، من ماندم و تو رفتی از راه جدایی، ترسم پشیمان باشی و اما نیایی"

یا فرشته اصلن هم خوب برای ِ آن زن ِ قرمزپوش ِ میدان ِ فردوسی خوب نخوانده است که:

"خیابون خیس و تنها، من و شب راهی ِ فردا، هیچ صدایی نیست تو گوشم، جز صدای خسته‌ی باد"

که اصلن هیچ فرقی نمی‌کند که این ترانه را اصلن فرشته نخوانده است چه رسد به اینکه برای آن زن خوانده باشد و این را شهره همین‌جوری خوانده است، و این ترانه اصلن ترانه‌ی تاریخ‌دار و داستان‌داری نیست و اشتباه ِ حافظه‌ی مادر من است که این طور فکر می‌کند و اصلن هم مهم نیست، من هنوز فکر می‌کنم که این ترانه را فرشته برای همان زن ِ قرمز پوش ِ میدان فردوسی خوانده و من این باگ را باور نمی‌کنم. ولی نه فرشته و نه شهره هیچ کدام نتوانسته‌اند با حی مادر من این تارنه را بخوانند.

یا من ترجیح می دادم هیچ وقت اجرای ِ پوران از ترانه ی "من آن غریب خسته‌ام ، که منتظر نشسته‌ام اگه میشه برگرد" را نشنیده باشم و فقط صدای مادرم باشد که روی این آهنگ سوار شده است.

انگار که فهمیدن ِ حس و حال واقعی ِ خواننده‌های این ترانه‌ها داستان ذهن من از ترانه‌ها را زیر و رو کرده است. انگار یک چیزی تغییر کرده است.

ولی این وسط یک‌ ترانه‌ای خیلی خیلی استثناست. من هیچ‌وقت از بهر نشده بودمش، این است که همیشه مادرم تنها آن را می‌خواند:

"دوست دارم یه دست از آسمون بیاد و ما دو تا رو ببره از اینجا و اونره ابرا بذاره"

اینقدر آسمان ریسمان بافتم که بگویم وقتی این را با صدای نوری هم شنیدم همان‌قدر خوش‌خوشانم که نه .. ولی همانقدر غم را زیر لبم مزمزه کردم.

راستش خوب که فکر می‌کنم میبینم اینجایی که ایستاده‌ام خیلی هم توفیر نمی‌کند که دلم از اون دلای قدیمی باشد که دلش می‌خواد عاشق که شد پا روی دنیا بذاره، و گویا اهمیتی هم نداره.

گرچه من همچنان دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو ببره از اینجا و اون‌ور‌تر در تهران، همان خانه‌ای که دیشب هم چراغش خاموش ماند بذاره.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر