تصمیم گرفتم موهایم را شرابی کنم، یک شرابی ِ خیلی شرابی که تن ِ غالبش قرمز باشد که به نظر خودم خیلی سکسی است. تصمیم هم گرفته بودم که به او بگویم دوستش دارم که خودش با زبان ِ بیزبانی حالیام کرد و البته تفحص در گذشتهی کوتاه ِ مشتکرمان نیز بیشتر حالیام کرد که بهتر است پایم را از زندگی ِ او بکشم بیرون که البته سمعا و طاعتا.
نمیدانم سرِّ اینکه هر جا در زندگی کم آوردهام اولین چیزی که زورم به آن رسید موهایم بود چیست، بعدها وبلاگهایم که یکی بعد از دیگری بسته و دیاکتیو میشدند به این مقوله اضافه شدند.
شاید نخستین زورنمایی ِ من به وسیلهی موهایم به زمان شش سالگی برگردد که نمیدانم چه شده و من چه میخواستم که مادرم اینها گفته بودند نه و من موهایم رو با قیچی ریزریز کرده بودم که عکس کله دگوریام هنوز موجود است. بعدها هم این زورنمایی با موهایم در برهههای مختلف زندگی به کرات خودش را نشان داد. حالا هم همین است، گیرم که کمی سنتیتر شدهام، دیگر کوتاهشان نمیکنم، به زعم من دختر است و گیسوی کمندش و این مانیفست من است. این بار تصمیم گرفتم که موهایم را شرابی کنم و از این تصمیم خود دلشادم گرچه نمی دانم که بشود که بشود یا نشود.
راستش از اول که شروع به نوشتن کردم نمیخواستم اینهمه راجع به موهایم توضیح بدهم. میخواستم یکطور استعاری درباره ی چیز دیگری صحبت کرده باشم، نیست از حرف رک و صریح خیلی چیزها عایدم شده است، گفتم این بار دری هم به تخته ی استعاره زده باشم. (نیشخند و پوزخند و شیشکی ِ حضار)
دوست دارم موهایم را شرابی کنم، حتی دوستتر داشتم که یک هایلایتگونهی ملویی هم تویش درآورم ولی نمیشود، حتی همین شرابی هم بعید است، مگر با استفاده از موادی که آن را ریموور مینامند، چرا؟؟ چون قبلن موهایم را مشکی پرکلاغی کردهام و همانموقع که همچین گهی را میخوردم مشاطهگر ِ عن به من گفت که اگر این رنگ را گذاشتی دیگر وا میدهی از رنگ کردن چون هیچ رنگی رویش نمیگیرد، و باید اینقدر صبر کنی تا بلند شود اینموها و تو هی کوتاه کنی و هی بلند شود و تو هی کوتاه کنی و هی بلند شود و تو هی کوتاه کنی تا از شرشان خلاص شوی. ولی من کورتر و کرتر از آن بودم که گوش و چشمم به این چیزها بدهکار باشد، تُن ِ آبی ِ پرکلاغی مرا مسخ کرده بود و البته بعدها مرا به گای ِ عظمی داد ( مستحضر هستید که من الان استعار گونه صحبت میکنم و منظورم همین این نیست که به چشم میآید).
دوست داشتم و البته دارم که با او بودم، اینکه میگویم داشتم خیلی درد دارد، یک دردی دارد که قلب مرا میچلاند، اینکه چیزی در این فعل ماضی نهفته است که تمام مضارع و مستقبل مرا تحت شعاع قرار می دهد، اینکه خودم باور کنم که باور کردهام که دیگر نمیشود کاری انجام داد. دیگر فرصتی نمانده است. دوست داشتم با او باشم، هنوز هم دوست دارم ولی گویا دیگر نمیشود کاری انجام داد، مگر اینکه زمان چیزی را عوض کند. من با فرصتسوزیهایم با دستدست کردنم، با منفیبافیهایم یه تیوپ ِ بزرگ رنگ ِ مشکی ِ پرکلاغی را با حجم زیادی از اکسیدان 9 مخلوط کردهام و مالیدهام به تار به تار ِ زندگیام، حالا دیگر نمی شود کاری کرد، حتی با ریموور، خود ِ این ریمو کردن ها هم کار بیشتری دستم میدهد، شاید ظاهر قضیه را تغییر دهد ولی میریند به باطن قضیه، انگاری باید صبر کنم، اینقدر صبر کنم که این روزها بگذرد و من هی نمنم آنها را فراموش کنم، بگذرام یکماه بگذرد تا من یکماه را فراموش کنم.
شاید هم باید اصلن قیدشان را بزنم، بروم و از یک کنار موهایم را با نمرهی مثلن 4 بزنم و خلاص. که بعید میدانم که این شدنی باشد، بعید میدانم که در توان من باشد.
من موهایم را دوست دارم، من او را دوست دارم، او ریشه دوانده است در من، و درآوردن ریشههای او از من از تن ِ من و از قلب ِ من مرا زیر و زبر میکند.
و همین البته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر