میرسه یه روزی که حتی اونم کم بیاره، میرسه به جایی که دیگه تو نیستی که یه قدم بری جلو دو قدم برگردی عقب، از یه جایی به بعد دیگه حتی طرفت هم زل می زنه تو چشمت و میگه: "دیگه کاری ازت بر نمیاد، تلاشت رو کردی، آفرین! خیلی زور زدی، خیلی مایه گذاشتی، ولی دیگه کاری ازت بر نمیاد ... تموم شد، برو .. برو ... برو ... منم باید برم دیگه، برو خستهای دختر ... برو ... برو بگیر بخواب.
بعد یکی سرش رو میذاره همونجا و دراز میکشه ولی تو نیستی .. اونی که سرش رو همونجا گذاشته زمین تو نیستی .. اونه که سرش رو گذاشته رو زمین و نه که خوابیده باشه ... که مرده ... که تو نیستی که کم اوردی، که اونه که مرده، تو هم وا میستی بالا سر جنازهاش و نگاش میکنی. چیزی نمیگی .. که از اول هم اهل گفتن نبودی .. قرار بود پاسخش گویی به نگاهی که زبون و تو اون بود و همین خز بازیها .. این بار اما حتی نگاش میکنی .. فقط میری .. میری .. میری .. بعد یه جایی میرسی که بر میگردی و هی بکاسپیس می زنی .. هی بکاسپیس میزنی .. هی بکاسپیس میزنی ... بعد هم یه نقطه میذاری و تموم.
رَحَمَ الله ُ من یَقرٱ و فاتحة مَعَ الْصلوات!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر