یکچیزهایی تمام شده است.
من این را باور دارم؟ کدام را؟ همین را که یکچیزهایی تمام شده است، نمیدانم، نمیدانم.
اصلن باید یه روز کامل .. نه .. باید یک عمر کامل بنشینم فکر کنم اصلن مگر چیزی شروع شده بود که حالا تمام شود؟ باید اول جواب ِ این سوال را پیدا کنم، جوابم به سوال اول وابستگی تامُّ و تمام دارد به جوابم به سوال ِ دوم. در حقیقت اول باید سوال دوم را میپرسیدم. این است که میگویم که گاهی خط زمانی فکری ام بهم میریزد، اول، دوم را میگویم و بعد از دوم اول را.
کاری هم که به باور من نداشته باشیم از ظاهر امر اینطور معلوم است که یک چیزهایی تمام شده است. حتی ممکن است بیانکه هیچوقت چیزی شروع شده باشد یکمرتبه و به ناگهان تمام شده باشد. مانند زنی که با قلبی پر از شور و حرارت به بِیبیچک ِ میان انگشتان خود نگاه میکند و طلوع اندک ِ اندک ِ دو خط را بر روی نوار میبیند و خوشحال میشود، یکهو "مادری" میدود میان تنش، میان بند به بند وجودش، میان سلول به سلول اندامش، یک روز میگذرد، دو روز میگذرد، سه روز میگذرد، آن زن مادر است بعد یکهو کاغذی را دستش میدهند که میگوید نه! تو مادر نیستی! فقط کمی هورمونهای بدنت بازی دراورده بودند. یکهو مادر بودن تمام شده است! آن زن حامله نبوده ولی چه کسی میتواند بگوید که او در آن روزها در آن لحظهی دیدن دو خط بیبیچک مادر نشده، مادری نکرده؟
چیزی که وجود نداشته، دارای ِ وجود انگاشته شده و این وجود ِ بیوجود یکهو از دست رفته است.
یکچیزهایی تمام شده است، من آنقدر ایندست و آن دست کردهام که یکچیزهایی تمام شد. بهتر بگویم، من آنقدر این دست و آن دست کردهام که فرصت شروع ِچیزهایی را از دست دادهام گرچه مطمئن هم نیستم که آن چیزها میشد که شروع بشوند یا نه.
حالا مساله اینجاست که این چیزها برای من تمام نشدهاند، برای او تمام شدهاند و نکتهی ماجرا اینجاست که او هرگز از چیزی که در قلب من میتپیده و میان مغز من میدویده خبر نداشته است.
چیزهایی که هرگز شروع نشده بودند برای اویی که از چیزهایی که ممکن بود شروع بشوند تمام شدهاند بیآنکه او بداند چیزهایی بود که میتوانستند شروع بشود.
کمی پیچیده شد انگار.
میخواستم این پست را این طور شروع کنم : با احترام خم میشوم و گلی می گذارم بر روی مزار گذشته و روز روز ِ بسیار گهی است، ولی یک هو از خودم پرسیدم من به تمام شدن چیزها ایمان دارم؟ من به آنچه ظاهر امر نشان میدهد اعتقاد دارم؟ مگر در این دو سال و خوردهای ظاهر امر چیز دیگری نشان میداد که حالا بخواهم گلی بگذارم بر روی مزار گذشته.
این شد که نوشتم چیزهایی تمام شده. و الا آخر ِ پست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر