خانه.
خانه!
خانه؟
خانه ...
خانه برای من مفهوم دو پهلویی است. حتی فکر میکنم برای خیلیهای دیگر هم مفهوم دو پهلو و حتی چند پهلویی باشد. یکجوراهایی شمشیر دو لب و دو تیغ بوده است. بهترین احساسات دنیا را از این خانه و ساکنان این خانه گرفتهام ولی این باعث نباشد که سر چمشه متعارضترین و متنقاضترین احساستم نیز همین خانه و ساکنانش نباشد. این است که بعضیوقتها موقع نوشتن خیلی ناخودآگاه بعد از آنگه ه خانه را تایپ کردم نقطه میگذارم و میروم سطر بعدی. یه وقتهایی علامت تعجب بعد از خانه بیشتر و بهتر گویایا تمام چیزی است که در قلب و ذهن من جولان میدهد و گاهی هم علامت سوال می شود تمام احساس من نسبت به این کلمهی چهار حرفی.
یه وقتی بود که تصمیم گرفتم برای او بنویسم، بعد تصمیم گرفتم انتهای هیچ کلمه و هیچ جملهای را سه نقطه نگذارمة میخواستم خیلی صریح بنویسم و خیلی بیپرده، شد. توانستم، اما باز هم یکجای کار میلنگید. بعدها فهمیدم که تنها صراحت گفتار من کافی نیست، من به صراحت شنیدن او احتیاج دارم، دریغا که آنقد سدها و فاصلهها و تفاهمها و سوتفاهمها بینمان بود که چیزی از آن نوشتههای صریح و بیپرده نصیبم نشد، معهذا همان موقعهم کم نبود زمانهایی که دلم میخواست اسمش رو بنویسم و بعدش ... بگذارم و تکیه بدهم به این صندلی کذایی و نگاهش کنم، میدانید عکسش بکگراند همین مانتیوری است که الان پایش نشستهام برای همین است که من مدت زیادی از روز را پای این سیستم میگذارنم.
میبینید بازهم رشتهی کلام به فنا رفت، می خواستم بگویم همان سه نقطهها که به تنهایی نباید بار معنایی خاصی میداشتند در آن لحظه تمام احساس من رو خیلی صریح و شفاف بیان میکردند. حالا هم هیمن است، اگر بخواهم بنویسم خانه نمینویسم خانه بلکه مینویسم "خانه ...".
خانه ...
خانه ...
خانه ...
دوستش دارم؟ بله! خیلی زیاد، هم خودش را در معنایی فیزیکی هم خودش را در معنای قلبی هم ساکنانش را، چه ساکنان فعلیاش را چه ساکنان رفتهاش را. ولی حسی در من است که میکوید مدت اقامتم در "خانه ..." در این مفهوم تمام شده است. نه اینکه اینجا دیگر خانهی من نباشد. من به "خانه ..." در معنای جدیدتری نیاز دارم، در معنای یک مِلک و مُلک ِ شخصی، بیهیچ حضور اضافهای، من صاحل مِلک ِ خود و سلطان و ملکهی مُلک ِ خود خواهم بود و به تنهایی خود حکومت خواهم کرد.
این را هم نوشتم جهت ثبت در تاریخ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر