دیشب و خسته از راه و کوفته از کمبود خواب و خسته و کوفته از حجم اسلاید‌های ساخته‌نشده‌ای که باید برای امروز تنظیم می‌شدند تصمیمی گرفتم که الان که این‌ها را تایپ می‌کنم از تصمیم خود دلشادم.
تمام کتاب‌هایی که تو این دو سال و خورده‌ای برایش خریده بودم از قفسه‌ی کتابخانه‌ی اطاقم بیرون اوردم و جلوی خودم قطار کردم. بچه که بودم هر وقت چیزهایی در خانه دنبال هم قرار می‌گرفت و یا به قول مادرم قطار می‌شد می‌گفتند مهمان می‌آید خانه رو جمع و جور کنید. من مهمان دوست داشتم و در قطار کردن ِ چیزها ید طولایی داشتم. ولی این‌بار که کتاب‌هایی را که در این دو سال خورده‌ای برایش خریده بودم رو قطار می‌کردم حوصله‌ی مهمان که هیچ، حوصله‌ی زن ِ شکسته و صبور و مهربان ِ این خانه که حالا مدت‌هاست همراه من تنها ساکنین دائمی ِ این خانه هستند را نیز نداشتم حتی اگر می‌شد خودم را نیز از این پروسه حذف می‌کردم، حیف که انجام فعل قطار کردن و تبعات آن نیاز به یک فاعل داشت و انجام فعل بدون فاعل امر بعیدی به نظر می‌رسد.

صفحه‌ی اول بعضی از کتاب‌ها سفید بود. برای بعضی‌هایشان تاریخ خرید نوشته بودم. برای بعضی‌هایشان تاریخ خرید و نام کتاب‌فروشی و یا نمایشگاهی که کتاب خریده شده. تو صفحه‌ی اول بعضی‌هایشان نوشته بودم: " برای ِ تو"، حتی کسره‌ی رابط میان "برای" و "تو" را هم نوشتم. اصلن بگذارید اعترافی کنم، کتابخانه‌ام 3 قفسه دارد یا بهتر بگویم تا دیشب داشت به اسم‌های "برای ِ تو - یک"، "برای تو - دو" و "برای تو - سه". گفتم که کتابهایشان را بیرون آوردم و جلوی خودم قطار کردم. یک، دو، سه، چهار .... صد و نوزده، از آن روز صبح ِ دی‌ماهی ِ سال ِ هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی صد و نوزده کتاب برایش خریده بودم که حالا همه شان در دو کارتون مکعب مستطیل کوچک بسته بندی شده‌اند و همین امروز و فردا به یک کتابخانه، شاید کتابخانه‌ی طرشت اهدا می‌شوند.

داشت یادم می‌رفت، جمله‌ام شکسته شد. رسمم این نیست که اینجا جملات را ویرایش کنم، از آن صبح دیماهی چند روز گذشته است، گمانم دو سال و یک ماه زمان منصفانه‌ای برایش باشد. که می‌کند به عبارتی (365*2) + 30 = 760 ، بله 760 روز گذشته است. ازتان می‌خواهم یک لحظه سکوت کنید. چشم‌هایتان را ببنید و دوباره باز کنید. یک نفس عمیق بکشید و دوباره حاصل ضرب و جمع قبلی را بخوانید، هفتصد و شصت روز گذشته است که می‌کند به عبارتی بیست و پنج ماه و به عبارت دیگر 108 هفته و چند روز اعشار.

که با زبان نجوم می‌شود گفت در این مدت زمین هفتصد و شصت بار به دور خودش چرخیده است و ماه هم 108 بار دور زمین گردیده است و زمین هم وارد سومین دور چرخش خود به دور خورشید شده است ... من هفتصد و شصت بار البته به توان n دور خودم چرخیده و دور زندگی چرخیده ام و دور او چرخیده ام و البته مخلص کلام که به گا رفته ام.

باز هم رشته‌ی کلام از کفم رفت. اصلن یادم نمی‌آید برای چه شروع کردم به اینکه چند روز گذشته است و چند ماه گذشته است و چند فیلان بیسار شده است. شاید می‌خواستم آخرش بنویسم که 760 ÷ 119 = 6 و خورده‌ای که آخرش بگویم هر 6 و روز و خورده‌ای یک بار به طور متوسط البته، رفته‌ام یکی از کتابخانه‌های این شهر کذا و بخشی از احساسم را آنجا خرج کرده‌ام و آمده‌ام خانه و نمی دانم کی سه قفسه از قفسه‌های کتباخانه‌ام حالا شده است برای ِ تو وفیلان و بیسار، روزهایی که پول کرایه تاکسی هم نداشتم، روزهایی که برف می امده، روزهایی که دستم شکسته بوده، روز‌هایی که قلبم شکسته بوده، روزهایی که خودم شکسته بودم، روزهایی که حتی آن روزها هم شکسته بودند و الا آخر، گرچه بعید می‌دانم که مقصودم از شمردن روزها و و اینا ریدن به آن عدد شش و خورده‌ای باشد.

بگذریم من این روزها رشته‌ یکلام هی از دستم بیرون می‌رود. گفتم کتاب‌ها رو قطار کردم و برخلاف کودکی حوصله هیچ کس رو نداشتم؟ بله گمانم دو بار هم گفتم. فکر که کردم چه چیز باید اول صفحه‌ی این کتابها بنویسم کمی مردد ماندم. این کتاب‌ها جزء اموال من نیستند. درست است که ساکن خانه ما بودند ولی جزء اموال من نیستند. باید چیزی می‌نوشتم که از زبان او باشد، این کار سخت است. من زبان او را بلد نیستم. بعد فکر کردم باید چیزی باشد که که جور خاصی باشد. نوشتم از طرف میم برای من و از طرف من برای شما. البته جای "من" اسم او را گذاشتم. اسمش قشنگ است. بعد هم یک لبخند کج‌طوری زدم گمانم.

حالا کتاب‌ها در دو کارتون کوچک بسته بندی شده‌اند و اینجا هستند همین الان پایم را رویشان گذاشته‌ام، دوست دارم اهدایشان کنم، دوست دارم مردمانی کتاب‌هایی را بخوانند که من دوست داشتم سرم روی شانه‌ی او باشد و او برای من بخواند و من خوابم ببرد آرام آرام و او سر مرا روی بالش گبذارد و خودش دوباره بخواند. دوست دارم مردمانی این جمله اول کتاب را بخوانند. ولی فکر میکنم بخشیدن کتاب‌هایی که ما من نیستند و فقط ساکن خانه‌ی ما هستند شاید خیلی کار درستی نباشد. شاید هم دارم سخت میگیرم. شاید آسان گرفتم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر