اگر چشمه‌ی واژه از هم نخشکد

تمام احساسم رو می‌تونم بریزم توی یه کلمه و بذارمش توی ِ یه گیومه و اسمش رو بذارم: "آگاهی" ... این تمام احساسم نسبت به چیزیه که حالا می‌دونمش. یه تیغ دو لبه که تا عمیق‌ترین قسمت قلبم رو ارضا می‌کنه و بسیار محکم‌تر از چیزی که تو تمام این دو سال و خورده‌ای بودم به مغزم فرمان می‌ده.

منظورم چیزی شبیه شهود نیست .. منظورم برملا شدن ناگهانی یه راز و معما نیست .. منظورم کشف ناگهانی یک جواب نیست ...

چیزی فراتر از یک شهود ناگهانی .. منظور من یک آگاهی تدریجیه که تنها عنصر ناگهانیش باز شدن اولین شکوفه‌ی اونه. من لحظه‌ی باز شدن اولین شکوفه‌ی درخت آگاهیم رو دارم به عینه و با چشم‌های خودم می‌بینیم و به احترامش با یه قامت شکسته رو پا ایستادم.


ولی باز هم زنده‌باد آگاهی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر