1900 واستاد و به شهر نگاه کرد، گمونم به نیویورک، بهد منتهتن رو دید و حجم عظیم و بلند و بیقواره ی ساختمونا و خیابونا .. پشیمون شد و برگشت تو کشتی. همه فکر کردن که این بندهخدایی که همه عمرش از تولد تا مرگ تو کشتی بوده حکمن از دیدن اون همه ساختمون و خیابون و آدم تکنولوژی ترسیده، ولی گفت من از چیزی که دیدم نترسیدم، از چیزی که ندیدم ترسیدم! از انتهایی که واسه اون شهر بینهایت نمیشد متصور بود. اون از اینکه نهایت و انتهایی واسه شهر در اندشتی که جلوش بود نمیدید ترسید.
من؟ من از چی دارم می ترسم؟
من فکر کنم از چیزی که نمیبینم می ترسم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر