من به دو دی‌ماهی که گذشته و سومین دی‌ماهی که آمده فکر می‌کنم.
همایون هم نشسته است یک گوشه‌ی دلم
زده است زیر آواز که دل به امّید صدایی که مگر در تو رسد ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد.
تو این را چه می شنوی؟
تو می‌شنوی دل به امّید صدایی که در تو رسد ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد.
من؟
من چه می‌شنوم؟
باید جای من باشی تا آن‌چیزی را بشنوی که من می‌شنوم.
باید یک‌جایی میان استخوان حلزونی ِ گوش ِ من و یک‌جایی در میان انبوه ِ روزهای این دو سال و یک‌جایی میان انگشت‌های دست‌های من و یک‌جایی بطن چپ ِ من نشسته باشی تا بشنوی آنچه من می‌شوم.
همین‌طور نمی‌شود برایت توضیح دهم!
ساده‌اش این است که بگویم تو می‌شنوی دل به امّید صدایی که در تو رسد ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد.
من؟
من به گا می روم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر