دامنی که دیگر دامن نیست

به نظرم آدم نباید بذاره معنی ِ چیزها براش عوض شه
بار ِ تخریب‌کنندگی عوض شدن ِ معنی چیز‌ها رو میشه با انفجار ِ اِن تا بمب اتم سنجید گمونم
اون چیزها عطرها، موسیقی‌ها و خیابان‌ها و اینا نیستن
ساده‌تر در عین حال پیچیده‌تر هستند
مثلن ممکنه یه روز ِ عصر جمعه‌ای که از تتمه‌ی تابستون باقی مونده بری سراغ لباسای پاییزه
اولین چیز که یبینی یه دامن ِ پشمیه خاکستری باشه
دامن خاسکتری پشمی به تنهایی بار معنایی نداره .. البته اصولن چیزها به تنهایی بار معنایی ندارند گویا
ولی در مورد دامن پشمی ِ خاکستری بی‌معنی بودن پر‌رنگ‌تره
بعد نگاش کنی .. فکر کنی اینو خریده بودی که جمعه‌های آبان با اون نیم پالتو مشکیه بپوشی و دست هم رو بگیرید و برید پارک عباس آباد درباره روزمره‌ترین روزمره ها حرف بزنید و سیگار بکشید
کمی بلرزید، کمی بخندید، کمی هم بحث کنید، بیشتر سکوت کنید و بلرزید
چیزی به همین سادگی و روزمرگی مد نظرمه
دقیقن به همین سادگی و روزمرگی
بعد میبینید که زندگی اون نیست و اینه
جای لذت های یدرک و. لا یوصف زندگیتان را استیصالی گرفته که گاهی از مرزهای درک نیز خارجه چه برسه به توصیف
پروسه‌ای اتفاق افتاده که به تغییر بار ِ معنایی ِ دامن انجامیده
دامن دیگه دامن نیست
وقتی چنین چیزی رو بپوشید انگار که لخت هستید
بعد هی سعی می‌کنید که خودتون رو بپوشونید و هر چقدر بیشتر تلاش می‌کنید عریانی حقیقیتی که حالا در قالب یک دامن پشمیه خاکستری به شما عرضه شده است بیشتر می‌شه
انگار دیگه این دامن بافتی از الیاف مختلف برای پوشش بدن نیست
دامن تبدیل به پوششی برای پنهان کردن ِ لذت ناکامی شده که خود این لذت ناکام بر پایه های عاطفی ِ دیگری استوار شده
که خراب کردن این پایه‌ها و بازگردادن ِ معنای حقیقی ِ دامن با جر و واجر کردن نه این دامن که تمام دامن‌های دنیا نیز میسر نمیشه
که این بده و البته مثالیه بر پایه‌ی هم‌ذات پنداریه من با دوست عزیزی که این روزها حال و روز خوبی نداره.
در هر صورت من معتثدم این چیزیه که باید به شدت از افتادن توش اجتناب کرد
همین چاه ِ تغییر بار ِ معنایی ِ جملات رو عرض می‌کنم خدمتتون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر