دستمان به نوشتن نمیرود و چشممان با دیدن سر عناد دارد و گوشمان را تاب نشیدن نماندهست و پایمان ماندهست از رفتن و زبان قاصر مانده از گفتن که بیحضورتان نوشتنی و دیدنی و شنیدنی و رفتنی و گفتنی به محال ذاتی میماند، لا اِرادَنی!
بطون این قلب را هم اگر هنوز تپیدنی مانده از حُرمِ حضورستُ حرمت ِ عاشقی.
دیده به راه دوختهی قدومتان.
بطون این قلب را هم اگر هنوز تپیدنی مانده از حُرمِ حضورستُ حرمت ِ عاشقی.
دیده به راه دوختهی قدومتان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر