منو ببرید قدم‌گاه،

میخوام بس بشینم،

می‌خوام نذر جاپای آقا امام رضا کنم،

می‌خوام تکیه بدم به اون درخته،

چشم بدوزم به اون همه حرز و دخیل،

اون پیرزنه که زری لال ِ و صرع دائی عبدالرحمن رو شفا داد بیاد،

چشم بدوزه تو چشمام،

چادر خاکی کهنه تبرک رو بندازه رو سرم،

من دستم رو بذارم تو دستش،

از تو لگن مِسیش آب بپاچه رو دستام،

بگه شک به دلت راه نده، شک خوف میاره، خوف نکن، خدا آقا خودش هوات رو داره.

بگه آیه الکرسی بخون بعد چاقو زنگ زده اش رو بذاره رو زبونم،

یه قطره خون بزنه بیرون،

بگه حاجت‌روائی دختر ... حاجت‌روا

چشمام و ببندم و باز کنم، بخندیم تو چشمای هم.


زیرلبی بگم : حاجت روائی دختر! حاجت‌روا!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر