نبود وقتی که حرف زمستون بشه و شیرین یاد اون سال و رضا نکنه.
بد زمستونی بودا ... بد!
پنداری قرار نبود تموم شه ...
از سیل ِ پائیز ِ طالقون شروع شده بودو رسیده بود به چله بزرگه ولی هنوز از سوز و برف نیافتاده بود.
اون سال مسافر اشتر استر قاطری بود که تو گردنهی کبوران برفگیر میشدن و تلف.
میگفت سه روز ُ سه شب همه شهر رو در دهات اطرافش رُ زیر و رو کرده بودن.
اما رضا مثالی برف آخر اسفند یه هو آب شده بود رفته بود تو زِمین.
از آشنا تا هفت پشت غریبه پِیش میگشتن احدالناسی نمونده بود که بیخبر باشه و پیگیرش نباشه.
از شب ِ خنچهبرون ِ ماهدخت ُ محسن غیب شده بود.
نشسته به درددل با حبیب که غمباد دارم و حرفِ نگفته دارم و بعد یه هو پا شده گفته چارهی کار حرف نیست ... هر چی باشه حرف نیست و رفته زیر مجمعه خنچه.
همون شب که همچین برف اومده بود که عطای مجمعهگردونی رو به لقاش بخشیده بودن و بساط خنچه رو فوری فوتی جمع و جور کرده بودن.
آدمی نبود که بیخبر بذاره بره رضا.
آسِد محمود میگفت شاید هوائی شده رفته سر خاک آقاش خدا بیامرز ... این بود که هول و خوفِ برفگیر شدنش افتاده بود به جون شیرین و بقیه آبجیا و دختر عموها.
داداش بزرگه نبود ولی کی بود که ندونه در حق همشیرهها بزرگی ای نبوده که نکرده.
سه شبانهروز بود که ازش خبری نبوده.
وجب به وجب گردنه رو جوریده بودن ... برف زیاد بود ولی طوری نبود که برفگیری پیش باشه.
همه داشتن دست به دامن ِ آجان و پاسگاه میشدن.
خوف ِ خون و قتل و زور گیری بود که تو دلشون میجوشید و آروم نمیشد.
شیرین رفته بود تو زیرزمینی دم ِ اطاق ِ رضا پی ِ سجل و این حرفاش،
اطاقی هم که نبود، میگفت دختر عموها تو خونه میخوابن معصیت و معذبی داره پسر عذب زیر همون سقف بخوابه.
آدم ى خونه نبود که رضا ... میشد ماهی سه شب هم خونه نباشه.
یه لا تشک بهاره پهن کرده بود روش کرسی ذغالی و یه چراغ موشی.
هی در رو هل داده بود دیده بود باز نمیشه،
اصغر و خبر کرده بود دیده بودن پشتی در انگاری که از تو انداخته شده.
مسلم و مصیب رو خبر کرده بودن شکسته بودن در رو .
چشم چشم رو نمیدید از دود و غبار .
رضا ذغال آب نگرفته و خاک نگرفته و رو آتیش کرده بوده و در و پنجره رو هم کیپ کرده بود رفته بود زیر کرسی.
پنداری صد ساله که مرده.
هفت-هشت سالی گذشته بود از اون سالا.
نبود وقتی که حرف زمستون بشه و شیرین یاد اون سال و رضا نکنه.
هیشکی هم نفهمید که اجلش رسیده بوده یا حرف رو چاره ندیده واسه دردش ولی مرگ رو چرا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر