شناس ِ همه اهل محل بود.
کوچیک و بزرگ کسی نبود که از کار و بار ِ زری سیاچی خبر نداشته باشه،
کسی هم نبود که از حال ُ روزش خبر داشته باشه.
روزا که تو اون دخمه زیر دست پای شوهر نئشهاش له میشد از مشت لگد، مردم وامیستادن به تماشا.
شبا که تو بغل هر نامردی جون میداد تا خروسخون مردم میشستن به لعنتش.
خرج بساط منقل و بافور و عیاشی ِ اصغر بود که باید از تن ِ زری در میاومد.
صبا راهی میشد سمت ِ گرمابه اَکی حمومی ،
بچهها از جلو پاش پیچ میخورند اینور و اونور و ریزریز میخندیدند.
عزیز خاتون دنبالش راه میافتاد همونطور که نگاش به پرچم سبزای مسجد خلیل رحمان بود جا پاش خاکستر میریخت.
میگفت رد پای فاحشه کراهته، نجاسته، از آب دهن و زردآب ِ سگ ناپاکتره فقط خاکستر میتونشه کراهتش رو ببره.
زنا اخم میکردن و ازش رو میکشیدن.
گُله به گُله وامیستادن دور ِ هم سر تو سر ِ هم به پچپچ.
پنداری زنا ازش میترسیدن، خوف داشتن که شوهراشون رو از راه بدر کنه.
علیالخصوص که هاتف به گوش شیرین رسونده بود که عباس رو یکی دوباری بعد اعلان ِ شب سرکوچه زری سیاچی دیده بودن،
همون شبائی که عباس پاس ِ شب امنیه بود.
زری لال میرفت، گُنگ بر میگشت.
ساکت میرفت، سنگین بر میگشت.
فقط اکی حمومی بود که نالههاش رو وقتی تو حموم ریز ریز ازش خون میرفت میشنید.
بعد یه چائی میذاشت جلوش دست به کمر وامیستاد به تماشا.
باکی نداشت از اینکه راس راس زل بزنه بهش.
زری لاجون ُ ساکِت چائی رو سر میکشید ُ راهی میشد.
هنوز ده روزی مونده بود تا چله کوچیکه
از جلو در خونه عزیز خاتون که رد شد شنید که صدای شیون میاد
شیرین و شهلا قیامتی راه انداخته بودن.
منصوره دم در رو آب و جارو می کرد.
وصیت خود عزیزخاتون بود که مثالی ِ جشن نیمهشعبون همه جا رو آب رو جارو کنند.
خسته و بسته چشم تو چشم شدن.
دل زری هری ریخت.
دیگه کسی نبود که نجاست و کراهت جاپاش رو از کوچهها پاک کنه.
کوچیک و بزرگ کسی نبود که از کار و بار ِ زری سیاچی خبر نداشته باشه،
کسی هم نبود که از حال ُ روزش خبر داشته باشه.
روزا که تو اون دخمه زیر دست پای شوهر نئشهاش له میشد از مشت لگد، مردم وامیستادن به تماشا.
شبا که تو بغل هر نامردی جون میداد تا خروسخون مردم میشستن به لعنتش.
خرج بساط منقل و بافور و عیاشی ِ اصغر بود که باید از تن ِ زری در میاومد.
صبا راهی میشد سمت ِ گرمابه اَکی حمومی ،
بچهها از جلو پاش پیچ میخورند اینور و اونور و ریزریز میخندیدند.
عزیز خاتون دنبالش راه میافتاد همونطور که نگاش به پرچم سبزای مسجد خلیل رحمان بود جا پاش خاکستر میریخت.
میگفت رد پای فاحشه کراهته، نجاسته، از آب دهن و زردآب ِ سگ ناپاکتره فقط خاکستر میتونشه کراهتش رو ببره.
زنا اخم میکردن و ازش رو میکشیدن.
گُله به گُله وامیستادن دور ِ هم سر تو سر ِ هم به پچپچ.
پنداری زنا ازش میترسیدن، خوف داشتن که شوهراشون رو از راه بدر کنه.
علیالخصوص که هاتف به گوش شیرین رسونده بود که عباس رو یکی دوباری بعد اعلان ِ شب سرکوچه زری سیاچی دیده بودن،
همون شبائی که عباس پاس ِ شب امنیه بود.
زری لال میرفت، گُنگ بر میگشت.
ساکت میرفت، سنگین بر میگشت.
فقط اکی حمومی بود که نالههاش رو وقتی تو حموم ریز ریز ازش خون میرفت میشنید.
بعد یه چائی میذاشت جلوش دست به کمر وامیستاد به تماشا.
باکی نداشت از اینکه راس راس زل بزنه بهش.
زری لاجون ُ ساکِت چائی رو سر میکشید ُ راهی میشد.
هنوز ده روزی مونده بود تا چله کوچیکه
از جلو در خونه عزیز خاتون که رد شد شنید که صدای شیون میاد
شیرین و شهلا قیامتی راه انداخته بودن.
منصوره دم در رو آب و جارو می کرد.
وصیت خود عزیزخاتون بود که مثالی ِ جشن نیمهشعبون همه جا رو آب رو جارو کنند.
خسته و بسته چشم تو چشم شدن.
دل زری هری ریخت.
دیگه کسی نبود که نجاست و کراهت جاپاش رو از کوچهها پاک کنه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر