باید اعتراف کنم خیلی جاها حکایت ِ زندگیم، نَقل ِ همین صندلی ِ کامپیوترمه که یه جاش یه گیری پیدا کرده و پاره‌ای وقتا دقیقن همونجائی که تو کار ُ فکر ِ خودم غرق شدم، ناغافل میره پائین.
آره جان خواهر ... بوده وقتائی که زیر پای ِ منم خالی شده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر