خانوم جون که مُرد اونجا بودیم
نوه و نتیجه و نبیره‌ش رو هم دیده بود
عمر خودش رو کرده بود
به عزت هم مُرد ها
دست و پا گیر کسی نبود به قول خودش
سه روز هم نشد که گیر بستر بود
پیغوم داده بود اوس‌غلامُسِین بیاد بشینه تو درگاهی
گفته بود آل عمران بخون و یاسن
گفته بود چرا عزیز خاتون؟
گفته بود دم‌دمای آخرمه... بخون

خودش هم نشسته بود به ترمه‌دوی دور سجاده سر جهازی زهرا ُ زینب
اوس‌غلامُسِین خونده بود و اون هم دوخته بوده بود
پیرزن به دلش مونده بود که روتختی و ترمه‌جهازی ِ منصوره رُ بدوزه

فردا روزش خودش آدم فرستاده بود پی ِ شمسی و شیرین و شهلا و عباس که بیاین
اونام رفته بودن
صلاة ظهر نشده بود همه رفته بودیم

گوش‌تاگوش‌ نشسته بودیم

نه که کسی حرفی نداشته باشه‌ها
چیزی که زیاد بود حرف بود و گفتنی
روی ِ حرف زدن نداشت کسی

خانوم جون افتاده بود به هذیون
نشسته بود که چشماش شروع کردن به دو دو زدن

هی گفت یاور ... هی گفت منصوره


خاطرشون خیلی عزیز بود آخه پیش خانوم جون ...
نه فقط پیش خانوم جون
پیش ِ همه تیر طایفه‌ی گودرزی و تولّا‌نسب و طبائی
اینو همه خبر داشتن به مولا

هی گفت یاور ... هی گفت منصوره
اون هی گفت
هی ما آه کشیدیدم
اون هی گفت
ما هی بغض کردیم

دلش از اون سال تا حالا هنوز خون بود
چشماش پر اشک بود
طاقتش طاق بود

ازون سال تا حالا نقل ِ زندگی‌شون همه جا بود
گیرم که هر دوشون شده بودن پیر دختر و پیر پسر

هیشکی یادش نمیرهوقتائی که خانوم جون میشِست لب ِ ایوونی
نگاه می‌کرد به اون پرچم سبزای سر گلدسته‌ی مسجد خلیل رحمان
بغضش می‌گرفت به صدای بلند می گفت

یا غریب خراسان، اینا که مهرشون به دلِ هم هست ... بشور این رد ِ کینه رو

داستان یاور و منصوره رو همه می‌دونستن
خاطر خواه هم بودن‌ها
منصوره جون می‌داد واسه یاور، یاور می‌مرد واسه منصوره
خانوم جون اسفنددود‌کن از دستش نمی‌افتاد

ولی این نشست به خیالات درباره این یکی
اون زل زد تو دهن دیگرون درباره اون یکی

این خودش ُ گرفت واسه اون یکی
اون طاقچه‌بالا گذاشت واسه اون‌یکی

میونه‌شون شکرآب شد
منصوره هم طلا و ترمه‌ها رو پس فرستاده بود در خونه ملوک خاتون مادر یاور

خدا به سر شاده که ملوک خاتون دست به به کمر راه میرفت از اون موقع

کم نبود داغ به هم خوردن عیش ِدومادیه پسری که که با 2 تا هوو و بی‌پدری و حرف و مردم بزرگش کرده باشه

خیلی وقت گذشته بود
خانوم جون هنوز ورد زبونش یاور ُ منصوره بود
میشست کنار حوض
می‌گفت:

کاش جادو جنبل بلد بودم
می‌خوندم به آب
آفتاب تیغ نکشیده به سینه آسمون
می‌بردم می‌ریختیم سر کوچشون، دم خونشون

صلاة ظهر نشده ،
شده بودن شاخ شمشاد و شکوفه باهار نارنج
جفت هم ِ ... دست تو دست ِ هم


کاش دعا و حرز بلد بودم
دوشنبه‌روزی که عصمت خانوم بساط سفره داره
می‌نوشتم رو سه تا برگِ بید
یکی ُمی‌پیچیدم تو سجاده
می‌ذاشتم رو طاقچه پنجره عصمت خانوم
یکی ُ میذاشتم زیر بالش منصوره
یکی می‌ذاشتم به پر شال‌کمر یاور
چشم میکشیدم تا اذون مغرب
واسه هر کدوم 5 شب 5 تا قل هو الله هفت شب هفت تا آیه الکرسی می‌خوندم
فوت می‌کردم به باد
که برسونه به دلشون
که بخونه تو گوششون
شب هفتم نشده ....آآآآآآآع آآآع
دلاشون شده بود عینهو آینه
خودشون شده بودن شونه به شونه هم

خانوم جون افتاده بود به دهنک‌ زدن
عصمت خانوم قاشق قاشق آب میریخت دهنش
اوس‌غلوم‌ِسین هم بلند بلند آل‌عمران می‌خوند
شهلا پس افتاده بود
عباس افتاده بود رو پاهای خانوم جون

منیره و اکبر به زور می‌کشیدنش کنار که معصیت داره ... خانوم جون معذب می‌شه

چشماش باز می‌شد و از ته گلو می‌گفت ... یا ... یا ...یا ... َر

چشماش بسته می‌شد و می گفت مَ..مَ...مَ

نشد که که بگه منصوره

عصمت خانوم چارقدش رو کشید رو صورتش اوس‌غلوم‌ِسین به داد گفت:

رحم الله و من یقرا فاتحه مع الصلوات

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر