سپیده نزده که قصد وضو برای صلاة صبح کردیم در نظرمان بودید، آب سرد نبود که به دست و سر و رویمان زدیم، عذاب بود که بر خودمان نازل کردیم که حظِّ دیشبمان رویا بوده و باز آفتاب بی حضور ِ شما طلوع کرده و بی وجودِ شما غروب میکند، عنقریب بود که زبان به کفر پروردگار بگشائیم و در فراغتان خراباتی شویم. بانگ موذن مسجد ِ قوام اگر نبود به خیالمان که زندیق هستیم و مارا با نماز چه کار که از خدای ِ احد ُ واحد پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که قبلهی حاجتمان ُ مراد و مرشدمان خودتانید.
مشتاق دیدرتان
سر کوتان را نگاهی بیاندازید مشتاق رویتان دست به سینه ایستاده ست.
مشتاق دیدرتان
سر کوتان را نگاهی بیاندازید مشتاق رویتان دست به سینه ایستاده ست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر